تاریخ ایران
به حبسهاي طويلالمدت محكوم شدند، اما از آنجا كه اين همه، در مسير سرسپردگي به بيگانه به وقوع ميپيوست، و مردم ايران نيز به اين واقعيت آگاه بودند، هرگز نتوانست جايي در دل جامعه مسلمان باز كند و به عنوان الگو و سابقه ارزشمندي در حافظه تاريخي آنها برجاي ماند، اما جاي وابستگي به اجانب و گام برداشتن در مسير تأمين منافع آنان طبيعي است هيچگونه احساس تحسين و تقديري را برنميانگيزد، هرچند كساني كه در اين مسير باطل گام برداشته باشند، رنج و تعب فراواني ديده و حتي جان باخته باشند. البته آقاي آبراهاميان در اين زمينه نكاتي را نيز ناگفته ميگذارد كه طبعاً بيان آن ها ميتوانست به نزديك شدن تصوير ارائه شده توسط ايشان به حقيقت از حزب توده در دوران بعد از كودتا، كمك شاياني نمايد. ايشان بعد از ذكر اعدام تعدادي از اعضاي اين حزب، مينويسد: «محكوميت بيش از دويست نفر، به رهبري يزدي، بهرامي و شرميني، از اعدام به حبس ابد تخفيف يافت.» (ص294) اين در حالي است كه اين سه بلافاصله پس از دستگيري، به نحو حيرتانگيزي دچار وادادگي شدند و كمال همكاري را با رژيم پهلوي كردند. به گفته بزرگ علوي، دكتر بهرامي كه هنگام دستگيري، دبير كل حزب در ايران بود، پس از دستگيري «آمد پشت راديو و به طور مفتضحي تمام تقصيرها را به عهده خودش گرفت و توصيه كرد [به اعضا حزب] كه هر چه داريد بگوييد و نفرت نامه بنويسيد.» (خاطرات بزرگ علوي، ص212) همچنين كيانوري نيز در خاطرات خود با اشاره به دستگيري دكتر بهرامي، خاطرنشان ميسازد كه وي «بلافاصله در ماشين، آدرس دو خانهاي را كه ميشناخت، داد.» (خاطرات نورالدين كيانوري، به كوشش مؤسسه تحقيقاتي و انتشاراتي ديدگاه، تهران، انتشارات اطلاعات، 1371، ص349) يعني دو خانه متعلق به دو عضو بلندپايه حزب، امانالله قريشي (مسئول كميته ايالتي تهران) و مهندس علوي، (عضو هيئت اجرائيه حزب در ايران) كه منجر به دستگيري نامبردگان و لو رفتن اشخاص و اسناد بسياري از اين طريق شد. دكتر بهرامي، يك سال پس از اين ماجرا، به دليل ابتلا به بيماري قند درگذشت.دكتر يزدي نيز نه تنها پس از دستگيري، راه كنارهگيري از حزب را در پيش گرفت، بلكه به همكاري با ساواك رو آورد و حتي دو فرزند خود به نام حسين و فريدون را نيز در ارتباط با ساواك قرار داد كه همين مسئله در نهايت به لو رفتن برخي اسناد مهم حزب در آلمان شرقي انجاميد. به هر حال، دكتر يزدي به فاصله كوتاهي پس از دستگيري آزاد شد؛ البته كيانوري در خاطراتش درباره عفو و آزادي وي مينويسد: «بعدها كه در خارج بوديم به پيشنهاد سرلشكر آزموده، شاه به دكتر يزدي عفو داد. در توضيحي كه سرلشكر آزموده در روزنامه اطلاعات بر اين عفو نوشته بود، آمده بود كه دكتر مرتضي يزدي به اين مناسبت عفو شد كه در موقع بسيار حساسي خدمت بزرگي به اعليحضرت و مملكت كرده است.» (خاطرات نورالدين كيانوري، ص299)نادر شرميني - مسئول شاخه جوانان حزب توده - كه تا پيش از كودتاي 28 مرداد از وي در اطلاعيههاي شاخه جوانان به عنوان «فرزند طبقه كارگر ايران» ياد ميشد نيز به گفته كيانوري «پس از اين كه دستگير شد بلافاصله ضعف نشان داد و همه چيز را لو داد... بعد از انقلاب كه به ايران آمديم مطلع شديم كه شرميني با يك كارخانه شيشه همكاري دارد. آقاي مهندس شرميني چهل ميليون دلار پول دولتي كارخانه را به جيب زده و در آمريكا به حساب خودش ريخته بود.» (خاطرات نورالدين كيانوري، ص350) تحليل نويسنده محترم از نقش احمد قوام در حل بحران ايجاد شده توسط فرقه دموكرات آذربايجان نيازمند توضيحاتي است. همانگونه كه ميدانيم با اعلام موجوديت فرقه دموكرات آذربايجان در اواسط سال 1324 و اعلام حكومت فرقوي از 25 آذر اين سال كه تحت حمايت سياسي و نظامي شوروي قرار داشت، كشور با يك بحران مواجه گشت؛ چرا كه به دليل حضور نيروهاي ارتش سرخ در مناطق شمالي، احتمال تجزيه آذربايجان از ايران به شدت قوت گرفت. در اين حال نقشآفريني احمد قوام (كه از بهمن 1324 نخستوزيري را برعهده گرفت) در حل اين بحران، يكي از نقاط روشن كارنامه سياسي وي به شمار ميآيد، هرچند در اين كارنامه نقاط سياه متعددي را نيز ميتوان يافت. احمد قوام با عزيمت به مسكو در بدو نخستوزيري و مذاكره درباره امتياز نفت شمال- كه شوروي از سال 1323 علاقه مفرطي به اخذ آن نشان داده بود- و سپس ادامه اين مذاكرات در تهران و امضاي توافقنامهاي با سادچيكف - سفير شوروي در ايران- براي واگذاري امتياز مزبور به شرط خروج نيروهاي ارتش سرخ، در واقع زمينههاي رفع بحران را فراهم آورد.در اين حال، آقاي آبراهاميان ضمن تشريح چگونگي تشكيل حزب دموكرات قوام و نيز فراكسيونهاي مجلس پانزدهم شامل «حزب دموكرات» با هشتاد كرسي، سلطنتطلبان با نام «اتحاد ملي» با سيوپنج كرسي و گروه هوادار انگلستان تحت عنوان «فراكسيون ملي» با بيست و پنج كرسي (ص219-218) به گونهاي عدم تصويب قرارداد قوام- سادچيكف را در اين مجلس بازتاب ميدهد كه گويي قوام به راستي معتقد به تصويب و اجراي اين قرارداد بوده است و مخالفان وي در مجلس پانزدهم متشكل از سلطنتطلبان و طرفداران انگليس، از اين امر كه به ضرر منافع ملي ايران بود، جلوگيري به عمل آوردهاند: « در مهرماه چون قوام پس از تأخير فراوان سرانجام پيشنهادهاي نفتي ايران و شوروي را به مجلس تقديم كرد، اكثريت وسيع دموكراتها به مخالفان پيوستند و پيشنهاد را رد كردند اما قوام براي بياثر كردن آن ماهرانه دو تاكتيك را به كار بست. نخست، از پشتيباني علني موافقنامه سرباز زد و به اين وسيله از اين خطر اجتناب كرد كه رد آن به عنوان رأي عدم اعتماد به حكومت تلقي شود. دوم، به دنبال رد آن، به حمله به انگلستان پرداخت و بنابراين خط مشي «موازنة مثبت» را حفظ كرد. (ص221)اما در اين باره بايد دانست كه اولاً قوام هنگام مذاكره با مقامات شوروي در مسكو و نيز امضاي قرارداد با سادچيكف در تهران در فروردين 1325 به خوبي از قانون 11 آذر 1323 مصوب مجلس مبني بر «تحريم مذاكرات نفت» با كليه كشورها و نيز كمپانيهاي نفتي در صورت حضور نيروهاي نظامي خارجي در كشور، كاملاً مطلع بود، بنابراين طبيعي است كه به هنگام عقد قرارداد با توجه به غيرقانوني بودن مسلم آن، هيچ اميدي به تصويب بعدياش در مجلس نداشت، اما در آن مقطع اين اقدام را براي اميدوار ساختن شورويها به كسب امتيازات مورد نظر خود در ايران و زمينهسازي براي خروج نيروهاي نظامي آنان از كشور، ضروري ميدانست اين نكته نيز بايد مورد توجه قرار گيرد كه هنگام انجام مذاكرات مزبور، ديگران نيز راجع به غيرقانوني بودن اين مذاكرات سكوت كرده بودند و اين خود حاكي از وقوف آنها به حساسيت وضعيت كشور و طرح قوام براي عبور از اين بحران بود.ثانياً قرارداد مزبور در روز 29 مه 1326 توسط قوام در مجلس مطرح شد، يعني زماني كه حدود يك سال و نيم از خروج قواي نظامي شوروي از ايران گذشته، غائله فرقه دموكرات آذربايجان به كلي خاموش گرديده و فضا و شرايط بينالمللي نيز بهگونهاي بود كه احتمال تهاجم مجدد ارتش سرخ به ايران بسيار پايين و بلكه در حد صفر بود. در اين شرايط، قوام با اشاره به اقدامات خود در هنگام غائله فرقه دموكرات آذربايجان، خاطرنشان ساخت: «من ناچار بودم براي تخليه ايران و رهايي آذربايجان و جلوگيري از كشتارها اقداماتي كنم و خود را در آن اقدامات كاملاً مصاب ميدانم... آن ساعتي كه موافقتنامه را امضا كردم معتقد بودم به صلاح مملكت است و امروز هم معتقدم، اگر مجلس جرح و تعديلي لازم ميداند با دقت كافي در آن مطالعه كند.» (جلال متيني، كارنامه سياسي دكتر محمد مصدق، (صص182-181)فارغ از اين كه اختلافات سياسي قوام با اعضاي حزب خود يعني حزب دموكرات چه بود و نيز چه رقابتها و مسائلي ميان فراكسيونهاي مختلف مجلس و دولت وجود داشت، با توجه به اصل كلي غيرقانوني بودن قرارداد قوام- سادچيكف و همچنين اظهارات قوام در مجلس كه از يكسو بر اضطرار خود به امضاي آن قرارداد در شرايط بحراني و از سوي ديگر بر اختيار نمايندگان در جرح و تعديلش تأكيد ميكند، آيا جز اين انتظار ميرود كه مجلس به قرارداد مزبور رأي منفي دهد و آن را ملغي و بلااثر اعلام كند؟ در واقع بايد گفت قوام هيچ اصراري بر تصويب قرارداد- نه صرفاً بظاهر بلكه باطناً- نداشت و اگر مجلسيان، قطع نظر از وابستگيهاي سياسي و فراكسيوني خود، رأي ديگري جز ابطال آن داده بودند، به شدت زير علامت سؤال قرار ميگرفتند و مسلماً با واكنش تند جامعه مواجه ميگرديدند. بنابراين بايد گفت مهر ابطال بر قرارداد قوام- سادچيكف، نه توسط فراكسيونهاي وابسته به دربار و انگليس، بلكه به مقتضاي شرايط سياسي و اجتماعي روز، زده شد.آقاي ابراهاميان توضيحات نسبتاً مفصلي نيز راجع به فرقه دموكرات آذربايجان، شخصيتهاي مطرح در آن، درخواستها و اقدامات اين فرقه و در نهايت سركوب و سرنگوني آن ارائه كرده است كه اگرچه اطلاعات تاريخي فراواني را در خلال آن ميتوان مشاهده كرد، اما در عين حال ارائه توضيحاتي پيرامون برخي از اين مطالب ضرورت دارد. به عنوان نمونه، تعريف نويسنده محترم از برخي شخصيتهاي دخيل در اين فرقه با توصيفات برخي ديگر، و از جمله دكتر نصرتالله جهانشاهلو از آنان به كلي متفاوت است. آقاي آبراهاميان مينويسد: «دانشيان، سازمان دهنده اصلي حزيب در سراب، ميانه و زنجان، سابقاً سوهان كار بود و بنابر سوابق موجود در سفارت انگليس «شجاعت و ارادهاي استثنايي داشت.» او دهقانزادهاي بود كه به قفقاز مهاجرت كرده، در باكو- و به قول بعضيها در مدرسه نظام- درس خوانده و در بازگشت به ايران در سال 1316 زنداني شده بود.» (ص356) اما برخلاف چنين چهره شجاع، تحصيل كرده و انقلابي، جهانشاهلو كه خود زماني معاونت دولت پيشهوري را برعهده داشت و از نزديك با دانشيان در ارتباط بود، درباره او مينويسد: «غلام يحيي دانشيان؛ او رسماً معاون وزير جنگ، آقاي كاويان بود، اما با وزارت جنگ كاري نداشت... او خود ميگفت اصلاً از سراب آذربايجان بود، اما در باكو در بخش صابونچي متولد و همانجا بزرگ شد. او به هيچ خط و زباني نميتواند بنويسد و بخواند... در آستانه جنگ دوم جهاني كه روسها بيگانگان را به دستاويز امنيتي از كشور اتحاد شوروي ميراندند، آقاي غلام يحيي نيز با ايرانيان مهاجر به آذربايجان ايران روانه شد و در بخش سراب سكني گزيد. همانطور كه از خود او شنيدم نخست در روستاهاي سراب، شيره (دوشاب) ميفروخت... در آغاز آذرماه 1324 با اسلحهاي كه روسها توسط كاپيتن نوروزاف در اختيار او گذاشتند، شهر ميانه را از دست دولتيان گرفت... پس از انتقال من به تبريز او و فدائيان زير نظر فرماندهياش روي آدمكشان و غارتگران تازي و مغول و غز را سپيد كردند.» (نصرتالله جهانشاهلو، ما و بيگانگان، تهران انتشارات ورجاوند، 1380، ص230-229) نويسنده محترم درباره محمد - بيريا يكي ديگر از مسئولان فرقه دموكرات- مينويسد: «بيريا سرپرست اتحاديههاي كارگري هوادار حزب توده در تبريز، سازمان دهندهاي توانا و شاعر آذريزبان ماهري بود. وي در سال 1297 در تبريز زاده شد. در دهه 1310 به شمال گريخته، در باكو ادبيات خوانده و همراه ارتش شوروي در شهريور 1320 به وطن بازگشته بود.» (ص356) حال آن كه آقاي جهانشاهلو چنين توصيفي از وي به دست ميدهد: «محمد بيريا وزير فرهنگ؛ اين آقاي بيريا پيش از اين كه حزب توده در آذربايجان تشكيل شود و پس از آن تا پيدايش فرقه دموكرات تصنيفهاي ساخته خود را در باغ ملي تبريز ميخواند و دنبك ميزد و مسئول بخشي از گردونهها و چرخ فلكها بود... عمال روس او را در اتحاديه كارگران حزب توده سخت تقويت كردند تا جايي كه اتحاديه كارگران تبريز را قبضه كرد و از آن سازماني تمام عيار روسي ساخت... همه در و ديوار اتحاديه كارگران تبريز مزين به عكسهاي استالين و باقراف و ديگر رهبران حزب بلشويك بود.» (نصرتالله جهانشاهلو، همان، ص219)همچنين آقاي آبراهاميان از يورش ناگهاني ارتش به فرقه دموكرات آذربايجان سخن به ميان آورده است: «حكومت آذربايجان با اين مشكلات دست به گريبان بود كه ناگهان در 19 آذر ارتش شاهنشاهي از سه جناح به استان حملهور شد.» (ص378) در حالي كه حمله مزبور به هيچ وجه ناگهاني و غيرمنتظره نبود، بلكه پس از مذاكرات قوام در مسكو و سپس عقد قرارداد قوام- سادچيكف در تهران و خارج شدن ارتش سرخ از آذربايجان در ارديبهشت 1325، چراغ قرمز براي فرقه دموكرات روشن شد: «آقاي سادچيكف آشكارا گفت كه ارتش ما اكنون سرگرم تخليه آذربايجان است، بيگمان وضع شما پس از اين بسيار دشوار خواهد شد، از اين رو بايد در مذاكرات با آقاي قوامالسطنه و دولت او، حداقل مصونيتي براي خودتان دست و پا كنيد... دو روز پس از آن، باز شب هنگام آقاي سادچيكف ما را به سفارت دعوت كرد... تلگراف استالين را خطاب به پيشهوري به ما داد. مضمون تلگراف چنين بود: انقلاب فراز و نشيب دارد. اكنون بايد بدين نشيب تن در دهيد و خود را براي فراز آينده آماده كنيد.» (نصرتالله جهانشاهلو، همان، ص243-242)بنابراين در تحليل فرقه دموكرات آذربايجان بيش از هر عامل ديگري بايد به وابستگي صددرصدي آن به بيگانه توجه داشت. اين فرقه در واقع به مثابه ابزار فشاري بود كه شوروي براي دستيابي به اهداف اقتصادي خود در ايران از آن بهره گرفت و پس از توفيق نسبي در تحقق اين اهداف- دستكم به تصور خودشان- آن را به سادگي وجهالمصالحه قرار داد، بدين ترتيب شورويها كه در آذر 1324 حتي اجازه حركت يك گردان از ارتش شاهنشاهي را به طرف آذربايجان نداده بودند، در اين زمان از يك سو به خارج ساختن رهبران وابسته فرقه دموكرات از كشور پرداختند و از سوي ديگر چشم بر حركت ارتش به سمت آذربايجان فرو بستند.تحليل ارائه شده در اين كتاب پيرامون نهضت ملي شدن صنعت نفت و نقش شخصيتها، احزاب و طبقات گوناگون در رويدادها و وقايع سياسي اين دوران نيز جاي بحث فراواني دارد. از جمله نكات مهم و اساسي كه در وهله نخست جلب توجه ميكند، اظهارنظرهاي نويسنده محترم در مورد ارتباط ميان طبقات و اقشار مختلف با شخصيتها و احزاب گوناگون است. حتي اگر فرض اساسي ايشان را در مقدمه كتاب درباره «طبقات اجتماعي» در نظر داشته باشيم كه «پديده طبقه را نبايد صرفاً برحسب ارتباط آن با شيوه توليد (آنگونه كه ماركسيستهاي آييني اغلب معتقدند) بلكه برعكس در متن زمان تاريخي و اصطكاك اجتماعي آن با ديگر طبقات معاصر درك كرد.» (ص7) همچنان نوع بيان مطالب بهگونهاي است كه تصويري مخدوش را به ذهن خوانندگان متبادر ميسازد: «فدائيان اسلام و گروه كاشاني، هم در تركيب اجتماعي و هم در التزام عقيدتي با هم تفاوت داشتند. در حالي كه دومي از پشتيباني چشمگير ردههاي بالاي طبقه متوسط سنتي در سراسر كشور برخوردار بود، اولي اعضاي معدود خود را عمدتاً از ميان جوانان شاغل در ردههاي پايين بازار تهران برميگزيد.» (ص233-232)با توجه به اين كه نويسنده محترم اندكي پيش از اين مطلب، آيتالله كاشاني را به همراه «خاندان او، سه تاجر ثروتمند بازار، و واعظي به نام شمسالدين قناتآبادي»، رهبران «جامعه مجاهدين اسلام» ميخواند، ميتوان پنداشت كه منظور ايشان از گروه كاشاني، همان جامعه مجاهدين اسلام است. حال آن كه اين نظريه از مبنا داراي اشكال است؛ مجاهدين اسلام اگرچه داراي رابطه نزديكي با كاشاني بودند، اما جايگاه و موقعيت آنان به هيچ وجه منحصر به ارتباط با اين گروه نبود. هنگامي كه آيتالله كاشاني در 20 خرداد 1329 پس از حدود يك سال و نيم تبعيد، به كشور بازميگردد، با چنان استقبالي از سوي مردم مواجه ميگردد كه اگر آن را بينظير ندانيم، قطعاً كمنظير بوده است. بديهي است در چنين استقبال گستردهاي، تمامي آحاد و اقشار و طبقات جامعه مشاركت داشتهاند و آن چه اين طيف گسترده را به يكديگر پيوند ميداد اشتراك دين و عقيده بود، بنابراين آيتالله كاشاني نه فقط از «پشتيباني چشمگير ردههاي بالاي طبقه متوسط سنتي»، بلكه از حمايت قاطبه مردم ايران از هر قشر و طبقهاي برخوردار بود و حتي زماني كه به واسطه اختلافات ميان كاشاني و مصدق، يكپارچگي ميان مردم تبديل به انشقاق و افتراق ميگردد، همچنان در ميان حاميان كاشاني و نيز طرفداران مصدق، تمامي اقشار و طبقات مشاهده ميشوند و چنين نيست كه اقشار سنتي به يك سو و اقشار متجدد به سوي ديگر روند.بر همين اساس، تحليل نويسنده محترم از جبهه ملي و طبقات و نيروهاي وابسته به آن نيز دقيق نيست: «جبهه ملي نماينده دو نيروي مختلف بود: طبقه متوسط سنتي- بازار- متشكل از بازرگانان كوچك، روحانيان، رؤساي اصناف؛ و طبقه متوسط جديد- روشنفكران- متشكل از متخصصان، كارمندان و دانشوران داراي تحصيلات جديد.» (233) همانگونه كه ملاحظه ميشود، به عنوان نمونه، جاي كارگران در اين تقسيمبندي، كاملاً خالي است و گويي نويسنده محترم، كارگران را يكسره در اختيار حزب توده قلمداد كرده است. همچنين طبقات و اقشار پايين دستي نيز در اين جا جايي ندارند. اين در حالي است كه جبهه ملي از بدو تشكيل آن در مهرماه 1328، به عنوان يك تشكل سياسي مدافع آزادي انتخابات و سپس حامي ملي شدن صنعت نفت، از حمايت گسترده اقشار مردم برخوردار بود كه در اين زمينه به ويژه نقش حمايتي آيتالله كاشاني از اين جبهه را نبايد ناديده گرفت؛ بنابراين، چنين دستهبنديهايي به دليل آن كه مبناي نظري و عيني دقيقي ندارند، نميتوانند تصوير روشني از وضعيت سياسي و اجتماعي آن دوران در پيش روي خوانندگان كتاب قرار دهند.البته اينگونه نگاه غيردقيق آقاي آبراهاميان، گاهي منجر به نگارش مطالبي ميگردد كه تعجب برانگيز است و تعبيري فراتر از «غيردقيق» را ميطلبد. ايشان درباره گروه اقليت در مجلس شانزدهم مينويسد: «مصدق، حائريزاده، مكي، نريمان و شايگان از تهران، آزاد از سبزوار، بقايي از كرمان و صالح از كاشان انتخاب شدند. جمعي فقط هشت نفره از نمايندگان در مجلسي با يكصد و سي نماينده، بياهميت به نظر ميرسيد اما چنان كه در ماههاي آتي ثابت شد، اين هشت نفر، با حمايت طبقات متوسط، نه تنها توانست مجلس را بلكه خود شاه و همه كشور را نيز به لرزه درآورد.» (ص234) كساني كه حتي آشنايي اندكي با تاريخ تحولات سياسي ايران دارند به خوبي ميدانند كه يك غايب بزرگ در فهرست اسامي ارائه شده وجود دارد و آن، آيتالله كاشاني است كه اتفاقاً انتخاب ايشان، يكي از مسائل بارز اين دوره به شمار ميرود؛ زيرا در اين زمان، كاشاني به حالت تبعيد در لبنان به سر ميبرد و عليرغم اين، از سوي مردم تهران به نمايندگي مجلس انتخاب شد كه، اين انتخاب موجبات بازگشت ايشان به كشور را فراهم آورد و مراسم استقبال از وي به يك واقعه تاريخي مبدل گشت. از سوي ديگر، در آن هنگام همكاري و مودت ميان آيتالله كاشاني و دكتر مصدق، در اوج خود قرار داشت به صورتي كه مصدق پيام ايشان را در جلسه 28 خرداد 1329 شخصاً در صحن مجلس قرائت ميكرد؛ بنابراين اگرچه اين مطلب كاملاً درست است كه اقليت شكل گرفته در مجلس شانزدهم «نه تنها توانست مجلس را بلكه خود شاه و همه كشور را نيز به لرزه درآورد» اما چنانچه نام آيتالله كاشاني و شخصيت تأثيرگذار وي برجامعه را در اين برهه از زمان، از ياد ببريم، قطعاً در تحليل به لرزه درآمدن مجلس، شاه و همه كشور، به بيراهه رفتهايم.البته راز اين سكوت تعجببرانگيز راجع به نقش آيتالله كاشاني طي سال 1329 در تحولات سياسي منجر به ملي شدن صنعت نفت، هنگامي مشخص ميشود كه دريابيم به زعم نويسنده محترم، كاشاني در اوايل سال 1330 وارد ايران شده است: «جشن و سرور عمومي كه متعاقب مرگ رزمآرا در گرفت، نمايندگان مجلس را از ترس به تأكيد بر مصونيت پارلماني خود وا داشت. آنان با توسل به قانون اساسي در انتخاب جانشين حقي براي شاه قائل نشدند و پس از سه هفته جلسه سري به حسين علاء رأي دادند... علاء وزرايش را با مشورت مصدق انتخاب كرد و اميرعلائي از جبهه ملي را به كابينه آورد و به كاشاني اجازه داد به ايران بازگردد.» (ص239)چگونه ممكن است نويسندهاي اقدام به تجزيه و تحليل نهضت ملي و سهم شخصيتها و طبقات و احزاب گوناگون در آن نمايد، اما از اين مسئله مطلع نباشد كه آيتالله كاشاني در 20 خرداد 1329 و به دعوت علي منصور به ايران آمد (ر.ك به: علي رهنما، نيروهاي مذهبي بر بستر حركت نهضت ملي، تهران، انتشارات گام نو، 1384، ص135) سؤالي است كه پاسخ آن قطعاً حيرتانگيز خواهد بود، اما مهمتر آن كه نويسنده محترم پس از آگاهي يافتن از اين موضوع، و با توجه به نقش محوري آيتالله كاشاني در نهضت ملي، قطعاً بايد اقدام به بازنويسي مطالب نگاشته شده در اين بخش نمايد تا اشكالات اساسي آن مرتفع گردد؛ به عنوان نمونه، اين تحليل كه، آيتالله كاشاني در طول سال 1329 در خارج از ايران سكونت دارد و مصدق نه در ارتباط و همكاري با ايشان بلكه با حمايت حزب توده طرح ملي شدن نفت را به پيش ميبرد: «جبهه ملي پيشنهادها را فروش مفت تلقي كرد و- با همصدايي حزب توده كه اكنون نيم مخفي بود- خواستار ملي كردن شركت نفت شد.» (ص237-236) آيا نيازمند بازنگري وقايع و بازنويسي حقايق نيست؟ بخش سوم از كتاب «ايران بين دو انقلاب» تحت عنوان «ايران معاصر» به تشريح رويدادهاي بعد از كودتاي 28 مرداد 32 و عوامل و دلايل بروز انقلاب اسلامي در سال 1357 اختصاص يافته است. آقاي آبراهاميان در اين بخش، گذشته از بيان مطالب فراواني پيرامون مسائل و رويدادهاي سياسي، اقتصادي، نظامي و اجتماعي - كه در جاي خود بايد مورد نقد و بررسي قرار گيرند- فرضيه اصلياش را درباره علت فروپاشي رژيم پهلوي و وقوع انقلاب اسلامي چنين بيان ميدارد: «در توضيح علل بلندمدت انقلاب اسلامي، دو تحليل مختلف عنوان شده است. تحليل اول - كه هواداران رژيم پهلوي بدان معتقدند- ميگويد علت وقوع انقلاب آن بود كه نوسازي شاه براي ملتي سنتگرا و عقبمانده بسيار سريع و بسيار زياد بود. تحليل ديگر – كه مخالفان رژيم عنوان ميكنند- علت بروز انقلاب را در اين ميداند كه نوسازي شاه به قدر كافي سريع و گسترده نبود تا بر نقطة ضعف اساسي وي كه پادشاهي دست نشاندة سيا در عصر ناسيوناليسم، عدم تعهد و جمهوريخواهي بود، فائق آيد. در اين فصل از كتاب ميخواهيم بگوييم كه اين هر دو تحليل نادرست است يا بهتر بگوييم، هر دو نيمي درست و نيمي نادرست است؛ كه انقلاب بدان سبب روي داد كه شاه در سطح اجتماعي- اقتصادي نوسازي كرد و بدينگونه طبقة متوسط جديد و طبقة كارگر صنعتي را گسترش داد اما نتوانست در سطح ديگر يعني سطح سياسي دست به نوسازي زند؛ كوتاه سخن، انقلاب نه به دليل توسعة بيش از حد و نه به علت توسعه نيافتگي بلكه به سبب توسعة ناموزون رخ داد. (ص390-389)ما در اين جا بيآن كه خواسته باشيم «توسعه ناموزون» در دوران پهلوي دوم را نفي كنيم يا منكر نقش جدي اين عامل مهم در وقوع انقلاب اسلامي گرديم، بر اين نكته تأكيد ميورزيم كه آن چه در فرضيه نويسنده محترم بيان گرديده، «تمام حقيقت» نيست، بلكه بخش مهمي از اين حقيقت، يعني تضاد فرهنگي و عقيدتي فزاينده ميان جامعه و حكومت، ناديده انگاشته شده يا دستكم به خوبي بيان نگرديده است. در واقع با نگاهي عميق و همهجانبه به جامعه ايران به عنوان يك جامعه عميقاً دينباور و مسلمان، متوجه اين نكته مهم خواهيم شد كه باورهاي ديني مردم نقش اصلي و اساسي را در عدم توازن ميان توسعه اقتصادي و توسعه سياسي رژيم پهلوي داشته است؛ به عبارت ديگر خواست و اراده سياسي ايرانيان كاملاً برخاسته و نشأت گرفته از باورها و اعتقادات ديني آنان بود كه البته در تضاد با سياستها، رويهها و رفتارهاي سياسي رژيم پهلوي قرار داشت؛ بنابراين شكاف ميان جامعه و حكومت، به صورت روزافزوني تعميق ميشد تا آنگاه كه به وقوع انقلاب اسلامي و حل اين مسئله به نفع جامعه انجاميد.نقطه كانوني اين تضاد را تأكيد مردم ايران بر ضرورت استقلال رأي و عمل دولت اسلامي در برابر اجانب، تشكيل ميداد. اين خواست ملي ايرانيان، دقيقاً مبتني بر اعتقادات اسلامي آنان بود؛ به عبارت ديگر، پيش از هر مسئله ديگر، از جمله مسائل اقتصادي، صنعتي، نظامي و امثالهم، مردم ايران براساس اصل قرآني نفي سلطه اجانب برمسلمانان- و طبعاً دولت اسلامي- وابستگي رژيم پهلوي به آمريكا، انگليس و اسرائيل را به هيچوجه نميتوانستند تحمل كنند؛ لذا اعتراضات خود را متوجه اين وضعيت ميساختند. البته سابقه اين امر به دهههاي گذشته باز ميگشت و از دوران قاجار كه با اعطاي امتيازات گوناگون به انگليس و روسيه، زمينههاي تسلط بيگانه بر شئون مختلف مملكت فراهم آمد، اعتراضات جامعه اسلامي به اين وضعيت آغاز شد و به تدريج اوج گرفت. بيگانگان نيز با روي كار آوردن رضاخان و قراردادن وي در مسير ضديت با اسلام از يك سو و ايجاد زمينههاي وابستگي سياسي، فرهنگي، نظامي و اقتصادي به بيگانه از سوي ديگر، به مقابله با جنبش استقلالطلبي نهفته در ذات فرهنگ جامعه اسلامي ايران پرداختند. به اين ترتيب، تضاد ميان مردم و رژيم پهلوي، اگرچه به واسطه شرايط هر برهه، افت و خيز داشت، اما هيچگاه خاموش نشد. در اين حال شاه، به دلايل معلوم، به جاي پرداختن به حل منطقي و اصولي اين تضاد، در صدد سركوب جامعه برآمد و كسب موفقيتهاي مقطعي، او و حاميانش را از آنچه در لايههاي زيرين جامعه جريان داشت، غافل ساخت و اين غفلتي بود كه به بهاي جان رژيم پهلوي تمام شد. گذشته از عدم توجه و عنايت لازم از سوي آقاي آبراهاميان به ريشه و عامل اصلي تضاد مردم و حكومت كه در نهايت موجبات بروز وضعيت توسعه ناموزون را فراهم آورد، بسياري از وقايع تاريخي مندرج در اين بخش نيزبا واقعيات همخواني ندارد. به عنوان نمونه، نويسنده درباره رويكرد رژيم پهلوي به مذهب در دوران بعد از كودتاي 28 مرداد مينويسد: «حكومت عهد كرد مذهب را محترم شمارد، و همواره حزب توده را «دشمن مالكيت خصوصي در اسلام» ميناميد. رئيس حكومت نظامي تهران در سال 1334 گروهي مذهبي را به غارت مركز اصلي بهائيان ترغيب كرد.» (ص384) اين در حالي است كه بهويژه پس از كودتاي 28 مرداد و با تثبيت موقعيت شاه و استحكام سلطه آمريكا بر رژيم پهلوي، سياست كلان حمايت از بهائيت به عنوان يك ابزار دست استعمار براي اسلامزدايي از ايران، به طور جدي در دستور كار آنان قرار گرفت. بديهي است اين مسئله واكنش جدي مردم را در پي داشت و به ويژه پس از سخنرانيهاي روشنگرانه حجتالاسلام فلسفي، وضعيت بهگونهاي درآمد كه حاميان بهائيت براي فرونشاندن حساسيتهاي اجتماعي، به ظاهر مسئوليت تخريب «خطيرهالقدس» را برعهده گرفتند و ارتشبد باتمانقليچ با حضوري نمايشي در اين امر توانست هدايت و كنترل مردم را در دست گيرد و بدين ترتيب از ريشهكن شدن اين مركز وابسته به بيگانه جلوگيري به عمل آورد. براي روشن شدن عمق پيوند رژيم پهلوي با بهائيت درچارچوب سياستهاي كلان آمريكا، جا دارد به نامه آيتالله بروجردي به حجتالاسلام فلسفي در آن مقطع اشاره شود و بدين ترتيب ميزان اتقان آنچه در كتاب حاضر پيرامون اين موضوع آمده است نيز مشخص گردد: «نميدانم اوضاع ايران به كجا منجر خواهد شد؟ مثل آن كه اولياء امور ايران در خواب عميقي فرو رفتهاند كه هيچ صدايي هرچند مهيب باشد آنها را بيدار نميكند. عليايحال جنابعالي را لازم است مطلع كنم شايد بشود در موقعي، بعضي اولياء امور را بيدار كنيد و متنبه كنيد كه قضاياي اين فرقه، كوچك نيست. عاقبت امور ايران را از اين فرقه حقير خيلي وخيم ميبينم. به اندازه[اي] اينها در ادارات دولتي راه دارند و مسلط بر امور هستند كه دادگستري جرئت اينكه يك نفر از اينها را كه ثابت شده است قاتل بودن او در ابرقو پنج مسلمان بيگناه را مجازات نمايند [ندارند]... به هر تقدير اگر صلاح دانستيد از دربار وقت بخواهيد و مطالب را به عرض اعليحضرت همايوني برسانيد. اگرچه گمان ندارم اندك فائده[اي] مترتب شود. به كلي حقير از اصلاحات اين مملكت مأيوسم. والسلام عليكم و رحمهالله و بركاته، 8 شوال 1373. حسينالطباطبايي» (خاطرات و مبارزات حجتالاسلام فلسفي، تهران، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1376، ص190-189)پيوندهاي ميان رژيم پهلوي و رژيم صهيونيستي در ادامه اين روند روبه گسترش نهاد تا جايي كه در هشتم آبان 1340 هواپيماي حامل بنگوريون - نخستوزير وقت اسرائيل- كه از فضاي ايران ميگذشت، ظاهراً به خاطر نقص فني، در فرودگاه تهران به زمين نشست و علي اميني با وي در فرودگاه ملاقات كرد. پس از نخستين ديدار مقامات ايراني و اسرائيلي، در ارديبهشت سال 41 نيز تعدادي از كارشناسان اين رژيم راهي ايران شدند و بدين ترتيب باب توسعه روابط با رژيم صهيونيستي گشوده شد. اگرچه رژيم سعي بر پنهان نگه داشتن اين روابط داشت، اما به هر حال اخبار آن به صورت پراكنده به اطلاع جامعه ميرسيد و اين در حالي بود كه تهاجمات گسترده رژيم صهيونيستي به سرزمينهاي اسلامي و قتل عام مسلمانان توسط آن ها با شدت هرچه تمامتر در جريان بود. بديهي است در اين وضعيت خشم مردم ايران از حكومت شاه به اوج خود رسيد و در نهايت به همراه مجموعهاي از عوامل ديگر به ماجراي 15 خرداد 1342 منتهي گشت. توجه به سخنان امام خميني در روز 13 خرداد مبني بر ضرورت استقلال شاه در برابر آمريكا و اسرائيل و گام برنداشتن در جهت خواستهها و دستورات آنها حكايت از اين واقعيت ميكند كه نقطه تضاد اصلي جامعه با رژيم پهلوي را مسئله وابستگي شاه به اجانب (كه موجب پيروي او و حكومتش از سياستهاي اسلام ستيزانه آنها در سطح منطقه و نيز داخل كشور ميشد)، تشكيل ميداد. البته شاه به ظاهر توانست با ابزار سركوب بر اين بحران فائق آيد و همين پيروزي ظاهري موجب گشت تا بر سرعت و عمق وابستگي رژيم پهلوي به بيگانه افزوده گردد و حسنعلي منصور، نخستوزير مطلوب آمريكا با برنامههاي دراز مدتي در اين راستا، گام در صحنه گذارد كه البته اولين اقدام وي به بهاي جانش تمام شد. برخلاف آنچه آبراهاميان نگاشته، منصور نه به دليل امضاي قرارداد نفتي(ص403) بلكه به خاطر تلاش هاي بی دريغش در به تصويب رساندن لايحه كاپيتولاسيون- كه خدمتي بزرگ به آمريكا و اهانتي نابخشودني به ملت ايران محسوب ميشد- ترور شد. البته اين به معناي پايان بخشيدن به اين روال نبود؛ چرا كه با نخستوزيري هويدا، حركت در جهت ترويج بهائيت، تحكيم ارتباط با اسرائيل و اجراي سياست هاي آمريكا در زمينههاي مختلف با شدت بيشتري ادامه يافت و شاه با اتكا به ساواك، جز به سركوب معترضان و خفهكردن صداها در گلوي جامعه نميانديشيد و از سوي ديگر با تجهيز هرچه بيشتر ارتش، خود را بيش از هر زمان قدرتمند تصور ميكرد، كما اين كه آقاي آبراهاميان نيز به اين مسئله اشاره كرده است: «شاه نهاد ارتش را همچنان پشتيبان اصلي خود ميدانست. نفرات آن را از 200000 در سال 1342 به 410000 در سال 1356 افزايش داد.» (ص398) وی همچنين از هزينههاي هنگفت براي تجهيز و توسعه ارتش در طول سالهاي 42 الي 56 سخن به ميان آورده است و در پايان اين مبحث خاطرنشان ميسازد: «ايران در سال 1356 بزرگترين نيروي دريايي را در خليجفارس، پيشرفتهترين نيروي هوايي را در خاورميانه، و پنجمين ارتش بزرگ جهان را داشت. شاه، گويي اين همه را كافي ندانسته، سفارش تسليحاتي ديگري به ارزش 12 ميليارد دلار داد كه قرار بود بين سالهاي 1357 و 1359 تحويل شود.»(ص399)در خلال اين توضيحات جاي دو نكته، خالي است؛ نخست آن كه ارتش شاهنشاهي اگرچه به هزينه مردم ايران توسعه مييافت، اما در حقيقت در خدمت منافع آمريكا قرار داشت. آنچه موجب نارضايتي جامعه از هزينههاي سرسامآور نظامي ميگرديد نيز همين نكته بود. به عبارت ديگر، اين درست است كه شاه با صرف بخش قابل توجهي از منابع مالي كشور، فشار زيادي بر مردم وارد ميساخت، اما اگر جامعه اين هزينهها را در جهت توسعه و تقويت يك نيروي نظامي ملي و در خدمت كشور ميديد، حاضر به تحمل فشارها در اين زمينه بود، حال آنكه نه تنها ملت، بلكه خود شاه نيز به خوبي ميدانست كه تمامي اين هزينهها، در جهت دفاع از منافع آمريكا و غرب قرار دارد. اسدالله علم وزير دربار شاه در يادداشتهاي روزانه خود اين موضوع را به انحاي مختلف بيان كرده است، از جمله: «29/6/1355- چند تلگراف خارجي و چند روزنامه خارجي منجمله نيويورك تايمز كه اين دفعه لااقل مقالهي دفاع از فروش اسلحه به ايران را هم چاپ كرده، به عرض مبارك رساندم. عرض كردم، امان از حمق آمريكايي و جامعه آمريكايي! مردكه پدرسوخته پول ميگيرد، از منافع او دفاع ميشود، ما به اسلحه او متكي ميشويم و باز هم مخالفت دارد. اين چه جامعه ايست؟ يك جنگل مولا». (يادداشتهاي علم، به كوشش علينقي عاليخاني، تهران، انتشارات معين و مازيار، جلد ششم، 1387، ص260)نكته ديگر (كه در اين كتاب مسكوت مانده) راجع به خريدهاي نظامي شاه، سوءاستفاده آمريكاييها از تسلط خود بر رژيم پهلوي و همچنين علاقه مفرط شاه به خريداری آخرين مدل تسليحات بود كه منجر به اخذ قيمتهاي غيرواقعي و حتي بعضاً تا سه برابر قيمت واقعي تجهيزات نظامي ميگرديد و اين ظلم مضاعفي بر مردم ايران بود. موارد متعددي را در اين زمينه ميتوان در يادداشتهاي علم يافت كه تنها به يك نمونه اشاره ميشود: «15/6/1355- بعد عرض كردم، يك خبر خيلي خيلي محرمانه از منابع انگليسيها شنيدهام كه به عرض ميرسانم. آن اين است كه منابع پنتاگون به كمپاني ژنرال ديناميك سازنده هواپيماي 16.F فشار آوردهاند كه بايد قيمتها را دو برابر براي ايران حساب بكني و بگويي كه حساب سابق ما اشتباه بوده، به علاوه انفلاسيون در قيمتها تأثير گذاشته. چون ايران خيلي علاقهمند به اين هواپيماهاست، هر قيمتي بدهيد، ميخرد، شاهنشاه خيلي به فكر فرو رفتند بعد فرمودند، در دل خودم همچنين شكي پيدا شده بود كه به تو گفتم از سفير آمريكا بپرس قيمت جمعي كه براي هواپيماها به كنگره گفتهاند، براي 160 عدد يا براي 300 عدد است. اما ما از اينها كاغذ داريم كه هر هواپيما را 5/6 ميليون دلار گفتهاند، چطور حالا زيرش ميزنند و ميگويند هر هواپيما 18 ميليون دلار، از سه برابر هم بيشتر. عرض كردم، همين كاري است كه در مورد ناوشكنهاي spruance كردند كه قيمت يك دفعه از 280 ميليون دلار براي شش عدد به 600 ميليون دلار رسيد و ما هم خريديم. قطعاً در آنجا هم پنتاگون نظر داشته كه زودتر ته حساب پولهاي نفت را بكشد بالا.» (يادداشتهاي علم، جلد6، ص237-236) به اين ترتيب مردم ايران در ماجراي خريدهاي نظامي، «هم چوب را ميخوردند و هم پياز را» و البته در اين ميان شاهنشاه آريامهر هم ميتوانست به اين تصورات دلخوش دارد كه با تكيه به ارتش براي هميشه بر ايران حكم خواهد راند.تشريح وضعيت مخالفان رژيم پهلوي در طول سال هاي 42 الي 57 بخش ديگري از كتاب «ايران بين دو انقلاب» را تشكيل ميدهد. آقاي آبراهاميان در قسمتي از مطالب اين بخش ضمن پرداختن به تفكرات و فعاليت هاي امام خميني در طول سالهاي پس از تبعيد از ايران، مينويسد: «[آيتالله] خميني نه فقط در صدد ايجاد حكومت اسلامي بلكه حكومت روحانيون بودند.» (ص438) و نيز در جاي ديگر ميافزايد: «[آيتالله] خميني در درسهاي خود براي طلاب علوم ديني، از برپايي دولتي روحاني حمايت ميكردند اما در سخنرانيهاي عمومي خويش اين مضمون را مطرح نميكردند و اصطلاح ولايت فقيه را به هيچ وجه به كار نميبردند.» (ص441) اگر از بخش دوم اين مطالب شروع كنيم، بايد پرسيد منظور ايشان از «سخنرانيهاي عمومي» امام كه در آن ها اصطلاح «ولايت فقيه» را به كار نميبردند، چيست؟ براي روشن شدن اين مسئله بايد يادآور شويم كه امام از تاريخ 1/11/1348 الي 20/11/1348 طي سيزده جلسه درس خود براي طلاب در نجف به بحث پيرامون مسئله ولايت فقيه پرداختند و در همين مباحث نيز با صراحت بيشتري درباره لزوم تشكيل حكومت اسلامي سخن گفتند. آن هنگام با توجه به موقعيت امام، سخنان ايشان در مورد سياست، حكومت يا برخي مسائل روز كه غالباً و بلكه عموماً در قالب دروس يا مطالبي قبل از شروع درس، ارائه ميگرديد، به سرعت تكثير می شد و در اختيار مردم ايران و همچنين دانشجويان ايراني در اروپا و آمريكا و شبه قاره قرار ميگرفت؛ بنابراين اساساً دروس امام، در واقع همان سخنراني هاي عمومي ايشان بود؛ چرا كه جدا از مطالب خاص درسي، هرگونه بحث ديگري كه به حوزه سياست ارتباط مييافت، بلافاصله در سطحي وسيع منتشر ميشد. سخنان امام درباره ولايت فقيه نيز نه تنها پردهپوشي نشد، بلكه به سرعت تدوين گرديد و به طرق مختلف انتشار يافت و همگان از نظريه امام درباره ضرورت تشكيل حكومت اسلامي و ولايت فقيه مطلع شدند، اتفاقاً همين اطلاع عمومي از اين نظريات بود كه اقبال گسترده جامعه به امام را در پي داشت.اما درباره اين سخن آقاي آبراهاميان كه امام در صدد ايجاد حكومت روحانيون بود؛ با توجه به آن چه از اين عبارت به ذهن خوانندگان متبادر ميشود، كافي است به يادآوريم كه امام پس از پيروزي انقلاب و در شرايطي که بهترين زمينهها براي به دستگيري پست ها و مسئوليتهاي اجرايي عالي توسط روحانيون فراهم بود، به طور جدي با اين مسئله مخالفت كردند و حتي در اولين دوره انتخابات رياستجمهوري، از كانديداتوري روحانيون براي تصدي اين مسئوليت، ولو به قيمت پيروزي بنيصدر، جلوگيري به عمل آوردند؛ بنابراين انتصاب چنين نظريهاي به امام، عاري از مستندات و شواهد تاريخي است.آقاي آبراهاميان همچنين در ادامه مطالب خود پيرامون حركت سياسي امام در دوران قبل از پيروزي انقلاب اظهار ميدارد: «[آيتالله] خميني كوشيدند همه گروههاي مخالف- جز «ماركسيستهاي ملحد» - را پشت سر خود گرد آورند در عين آن كه مراقب بودند به هيچ گروه خاصي زياد نزديك نشوند.» (ص442-441) تصويري كه از امام در اين جمله به دست داده ميشود با شخصيت واقعي ايشان و راه و رويهاي كه در مبارزه با رژيم پهلوي در پيش گرفتند، متفاوت است. اين درست است كه امام از ابتداي حضور فعال خود در عرصه سياست و اجتماع، همواره بر وحدت جامعه تأكيد داشتند و هر اقدام و حركتي را كه به سير مبارزه با اصل رژيم پهلوي و سرنگوني آن خدشه وارد ميساخت برنميتابيدند، اما بيان اين رويه به گونه ای كه گويي امام بسان يك رهبر حزبي و سياسي متعارف در تلاش براي گردآوردن نيروهاي سياسي حول خويش بودند، بهشدت دور از واقعيت است. نگرش امام خميني به مبارزه سياسي به دليل عجين بودن با معارف اسلامي و عرفاني، بهگونهاي بود كه در آن تلاش هاي متعارف احزاب و شخصيتهاي سياسي براي تجميع نيرو، جايي نداشت. در واقع شخصيت الهي - سياسي امام، بينياز از هرگونه سخنان و رفتارهاي تصنعي سياسي، براي اقشار مردم مسلمان ايران بسيار جذاب بود و البته مواضع صريح و شجاعانه ايشان عليه شخص شاه و رژيم پهلوي نيز كه از عمق ايمان مذهبي اين شخصيت بزرگ ديني نشأت ميگرفت، بسياري از شخصيت هاي سياسي را مجذوب ايشان ميساخت.آقاي آبراهاميان همچنين با بيان اين كه بهكارگيري اصطلاحات به كار رفته در سخنرانيهاي دكتر شريعتي در حسينيه ارشاد مانند «مستضعفين»، «زبالهدان تاريخ» و «مذهب افيون تودهها نيست» توسط امام موجب شد تا «بسياري از جوانان روشنفكر با شنيدن اين عبارات و بيخبر از درسهاي نجف بلافاصله نتيجه گرفتند كه [آيتالله] خميني با تفسير شريعتي از اسلام انقلابي موافقاند» (ص442) شخصيت امام نزد جوانان مسلمان انقلابي كشور را تابعي از شخصيت و آموزههاي دكتر شريعتي قلمداد کرده است. البته جاي ترديد نيست كه دكتر شريعتي با ورود به عرصه گفتمان ديني و انقلابي در كشور، توانست موج قابل توجهي به ويژه ميان قشر جوان و دانشگاهي ايجاد نمايد، اما در همين زمان، شخصيت امام با توجه به موقعيت ديني و سابقه مبارزاتي ايشان به صورتي بود كه بخش قابل توجهي از اين موج را به خود جلب و جذب مينمود. در واقع امام با توجه به موقعيت برجسته خود، نيازي به بهرهگيري از ادبيات و اصطلاحات ديگران براي جذب جوانان نداشت- هرچند ممكن است احتمالاً برخي از اين واژهها و اصطلاحات را مورد استفاده قرار داده باشند - بلكه جوانان مسلمان انقلابي، آمال و آرزوهاي خود را در شخصيت جامع روحاني و مبارز امام مييافتند و از اين رو مجذوب ايشان ميشدند.اظهارات آقاي آبراهاميان درباره چگونگي بركناري دكتر رادمنش از دبيركلي حزب توده نيز حاكي از عدم دقت در بيان مسائل تاريخي است: « صفايي فراهاني و آشتياني به لبنان گريختند، دو سال با الفتح بودند و به ياري رادمنش (دبير اول حزب توده و مسوول عمليات حزب در خاورميانه) به وطن بازگشتند تا به اشرف بپيوندند. هنگامي كه كميتة مركزي حزب توده از اين كمك بدون مجوز خبر يافت، رادمنش را بركنار كرد و ايرج اسكندري را به دبير اولي حزب برگزيد. اعضاي ديگر گروه اولية جزني شامل خود جزني و سوركي، تا فروردين 1354 در زندان ماندند و «در حين فرار» كشته شدند. (ص447) در اين باره بايد گفت، بركناري رادمنش از دبير اولي حزب توده ربطي به كمك بدون مجوز وي به دو تن از اعضاي سازمان فدائيان خلق براي بازگشت به كشور نداشت، بلكه نتيجه بيدقتيهاي وي بود كه موجب نفوذ عناصر وابسته به ساواك در حزب و وارد آمدن ضربات جبران ناپذيري به آن گرديده بود. نخستين مورد از اين نفوذ، به حضور فرزندان دكتر يزدي - عضو سابق كميته مركزي حزب - در كنار رادمنش در برلين شرقي بازميگشت و دومين مورد كه باعث لو رفتن تعدادي از اعضاي حزب و آگاهي يافتن ساواك از تشكيلات حزب در داخل كشور و نيز برخي كشورهاي عربي از جمله عراق گرديد، انتصاب فردي به نام عباسعلي شهرياري به عنوان مسئول تشكيلات داخلي حزب بود كه در ارتباط تنگاتنگ با ساواك قرار داشت. اين موضوع در خاطرات ايرج اسكندري كه پس از بركناري رادمنش به دبير اولي حزب توده منصوب شد، بهصراحت بيان گرديده است: «كيانوري وقت خواست تا بيايد و در هيئت سه نفري صحبت كند. او به مسكو رفته بود و در آنجا او را هم مطلع كرده بودند. به چه نحوي؟ نميدانم. آمد و در جلسه گفت: رفقاي شوروي سلام رساندند و گفتند در مورد شهرياري دقت بكنيد، اين شخص جاسوس است، و به او سوءظن دارند... ترديدي كه رادمنش نسبت به تحقيقات آنها از خود نشان ميداد، به آنها برخورده بود... بالاخره كار به جايي رسيد كه آنها هم مثل اين كه فهماندند كه رادمنش بايد برود، يعني غلام را خواسته بودند... به او گفته بودند كه، خلاصه، شما از اين بابا پشتيباني نكنيد... غلام آمد در جلسه هيئت اجرائيه و قضيه شهرياري را مطرح كرد و گفت: اين وضع نميتواند ادامه يابد؛ و بالاخره هم همان نقش را انجام داد و گفت: پيشنهاد ميكنم رفيق رادمنش كنار گذاشته شود و فعلاً رفيق ايرج جانشين رفيق رادمنش باشد.» (خاطرات ايرج اسكندري، دبير اول حزب توده ايران (1349-1357)، به كوشش خسرو اميرخسروي و فريدون آذرنور، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1381، ص356-354) ضمناً درباره كشته شدن جزني نيز بايد دانست كه وي نه «در حين فرار» بلكه به تلافي ترور سرتيپ زنديپور- رئيس كميته مشترك در اسفند 1354- همراه با 8 تن ديگر از اعضاي سازمان فدائيان و مجاهدين خلق در فروردين سال 54 در تپههاي محوطه زندان اوين تيرباران گرديدند و البته رژيم پهلوي چنين وانمود كرد كه آنها در حين فرار كشته شدهاند.مطالب نگاشته شده درباره نحوه دستگيري اعضاي سازمان مجاهدين در سال 50 نيز به كلي با واقعيت متفاوت است: «مجاهدين عمليات نظامي خود را در مرداد 1350 شروع كردند. نخستين عمليات براي مقابله با جشنهاي پرتجمل 2500 ساله شاهنشاهي طرح شد. پس از بمبگذاري در كارخانه صنايع الكتريكي تهران و سعي در ربودن يك هواپيماي ايران اير، نه تن از مجاهدين دستگير شدند. يكي از آنان در زير شكنجه اطلاعاتي داد كه به دستگيري شصت و شش عضو ديگر منجر شد.» (ص453)گفتني است سازمان مجاهدين خلق پس از حوالي سال 48 به فكر عمليات نظامي ميافتد كه بدين منظور از يك سو بعضي از نيروهاي خود را براي طي دوره آموزش نظامي در اردوگاه های فلسطينی راهي لبنان و مصر مينمايد و از سوي ديگر جمعآوري اسلحه را در دستور كار خود قرار ميدهد. ماجراي ربودن هواپيماي ايران اير، اساساً به قبل از سال 50 و مسائل مربوط به جشنهاي 2500 ساله باز ميگردد: «ماجراي ربودن هواپيما، توسط بچههايي كه در دوبي زنداني شده بودند، نيز مربوط به همين دوران (زمستان 49) است. شش نفر از بچهها در دوبي، در خيابان، راه ميرفتند. به آنها به عنوان دزد مشكوك ميشوند. آنها را به زندان ميبرند و نگه ميدارند.» (خاطرات لطفالله ميثمي، از نهضت آزادي تا مجاهدين، تهران، انتشارات صمديه، 1378، ص372) پس از دستگيري اين 6 نفر، چون دولت دوبي تصميم به بازگرداندن آنها به ايران ميگيرد، سه تن ديگر از اعضاي سازمان، هواپيماي حامل آنها را بر فراز خليجفارس می ربايند و آن را به بغداد ميبرند. در آنجا، مقامات عراقي به اين افراد مشكوك ميشوند و آنها را تحت شكنجه قرار ميدهند و سرانجام نيز اين عده با وساطت برخي مقامات فلسطيني، آزاد و راهي اردوگاههاي فلسطيني براي طي دوره آموزش نظامي ميشوند. (براي اطلاع بيشتر ر.ك. به: محسن نجات حسيني، بر فراز خليجفارس...)؛ بنابراين مسئله دستگيري نه نفر اساساً در؛ ايران نبود تا كار به لو رفتن بقيه افراد از طريق شكنجه يكي از آن ها كشيده شود.دستگيري تعداد زيادي از اعضاي سازمان مجاهدين در اوايل شهريور سال 50 صورت گرفت كه در ادبيات سازماني از آن به عنوان «ضربه 50» ياد ميشود. اين ماجرا در ارتباط با كار جمعآوري و تدارك اسلحه اتفاق افتاد- و نه دستگيري 6 نفر از اعضاي آن- چرا كه سازمان بدين منظور با فردي به نام «الله مراد دلفاني» ارتباط برقرار كرده بود، غافل از اين كه وي با ساواك مرتبط است. بدين ترتيب دلفاني با جلب اعتماد برخي اعضاي سازمان مانند منصور بازرگان و ناصر صادق، امكان رديابي خانههاي تيمي سازمان را براي ساواك فراهم ميآورد و در اوايل شهريورماه، با حمله به اين خانههاي تيمي تعداد زيادي از اعضاي سازمان را دستگير ميكند. (خاطرات لطفالله ميثمي، جلد دوم: آنها كه رفتند، تهران انتشارات صمديه، 1382، ص67-65) حال ميتوان تفاوت واقعيت را با آن چه آقاي آبراهاميان در اين باره در كتاب خويش نگاشته است، دريافت.اما ادامه نوشتار نويسنده محترم درباره فعاليت سازمان مجاهدين و ديگر سازمان هاي با خط مشي مسلحانه، به مراتب فاصله بيشتري با واقعيت مييابد تا جايي كه بايد گفت وارد حوزه جعل تاريخ ميگردد: «جنبش چريكي، همانند سازمانهاي مخالفي كه پيش از آن به ميدان آمدند، نتوانست رژيم را براندازد اما تلاش اين جنبش يكسره بيهوده نبود، زيرا هنگامي كه موج انقلاب در اواخر سال 1356 برخاست، هرچهار سازمان چريكي- فداييان، فداييان منشعب طرفدار حزب توده، مجاهدين اسلامي و مجاهدين ماركسيست- توانستند از فرصت استفاده كنند. هرچهار سازمان، شبكة زيرزميني دست نخوردهاي داشتند، به انبار كردن سلاح، جذب اعضاي جديد، و نشر بيانيهها، جزوهها و روزنامههايي مشغول شدند. هر چهار سازمان، نه تنها از تجربة مبارزة مسلحانه، بلكه همچنين از ابهت قهرمانان انقلابي برخوردار بودند. و هر چهار سازمان كادر كافي- بويژه پس از آزادي بسياري از زندانيان سياسي در اواسط سال 1357- داشتند تا در آستانة سقوط رژيم، دست به عمل زنند. در واقع همين چهار سازمان چريكي بودند كه در 20 تا 22 بهمن 1357- تقريباً در هشتمين سالگرد حادثة سياهكل- تير خلاص را به مغز رژيم شليك كردند. (ص457)به اين ترتيب ايشان مدال اسقاط رژيم پهلوي را در «هشتمين سالگرد حادثه سياهكل»، بر سينه چهار سازمان چريكي مورد نظر خويش ميزند و در واقع پيروزي انقلاب در 22 بهمن 57 را در ادامه حادثه سياهكل و يكي از مراحل آن واقعه، قلمداد ميكند. براي روشن شدن ميزان صحت و سقم اين نتيجهگيري، ابتدا به بررسي گزارههايي ميپردازيم كه در نهايت به چنين نتيجهاي منجر گرديده است. آقاي ابراهاميان ابتدا از چهار جنبش چريكي نام ميبرد: «فداييان، فداييان منشعب طرفدار حزب توده، مجاهدين اسلامي و مجاهدين ماركسيست.» نكته بسيار جالب توجهي كه از اين تقسيمبندي جنبش چريكي به دست ميآيد، روشن شدن ميزان آگاهي آقاي آبراهاميان از گروههاي چپ و سابقه تشكيل و فعاليت آنهاست. تمامي كساني كه اندك آگاهي از جنبش چپ در ايران دارند، بر اين نكته واقفند كه انشعاب در سازمان چريك هاي فدايي خلق مربوط به بعد از انقلاب است و نه قبل از آن. بنابراين در آستانه پيروزي انقلاب اساساً «فداييان منشعب طرفدار حزب توده» وجود خارجي ندارد. پس از پيروزي انقلاب و به دنبال غائلهآفريني فداييان در تركمن صحرا و سپس مشاركت جدي آن ها در تشنجات كردستان و شكست در دست يابي به اهداف خود، انديشه پيروي از خطمشي حزب توده در بخشي از سردمداران اين سازمان تقويت ميشود و در نهايت به انشعاب اين سازمان به دو بخش «اقليت»- معتقد به ادامه روش هاي مسلحانه در قبال نظام جمهوري اسلامي- و «اكثريت»- پيرو خط مشي حزب توده و ضرورت كنارگذاري روشهاي مسلحانه- ميانجامد. از همين جا ميتوان به نكته ديگري دست يافت؛ «فداييان منشعب طرفدار حزب توده» اساساً معتقد به حركت مسلحانه و چريكي نبودند و دقيقاً به همين خاطر نيز انشعاب كردند؛ بنابراين قرار دادن آن ها در زمره سازمان هاي تشكيل دهنده «جنبش چريكي» در كتاب حاضر- آن هم در دوران قبل از انقلاب- به اصطلاح معروف چيزي است شبيه «قوز بالاي قوز»! (براي اطلاع بيشتر از دلايل انشعاب در سازمان فدائيان پس از پيروزي انقلاب ر.ك. به: مازيار بهروز، شورشيان آرمانخواه: ناكامي چپ در ايران، ترجمه مهدي پرتوي، تهران، انتشارات ققنوس، 1380، و نيز: نقي حميديان، سفر با بالآهاي آرزو، شكلگيري جنبش چريكي فداييان خلق، انقلاب بهمن و سازمان فداييان اكثريت، استكهلم، بينا، 2004 ميلادي)در مورد سازمان مجاهدين نيز گفتني است سال 54 يك بخش از اعضاي سازمان در زندان و بخش ديگر، بيرون زندان قرار دارند و تقي شهرام، بهرام آرام و مجيد شريف واقفي، اعضاي رهبريت بخش بيرون از زندان را تشكيل ميدهند، اما با اعلام تغيير ايدئولوژيك سازمان توسط تقي شهرام و بهرام آرام و ترور درون سازمانی مجيد شريف واقفي به دليل ايستادگي بر مواضع اسلامي خويش، اين بخش توسط دو فرد ياد شده اداره و ارتباط آن نيز با بخش درون زندان قطع ميشود. در اين حال، بخش درون زندان تحت رهبري مسعود رجوي با سكوت در قبال اين تغيير ايدئولوژيك، در باتلاق نفاق فرو ميرود و البته به صورت مجزا از بخش بيرون از زندان درميآيد؛ بنابراين از سال 54 به بعد، دستكم اين است كه بخش درون زندان يا به تعبير آقاي آبراهاميان، «مجاهدين اسلامي»، هيچ شبكه زيرزمينياي در بيرون از زندان ندارد كه معتقد به دست خورده بودن يا «دست نخورده بودن» آن باشيم؛ چرا كه از اين مقطع به بعد تا پيروزي انقلاب تمام اعضاي بيرون از زندان و خانههاي تيمي در اختيار رهبران ماركسيست سازمان قرار دارد. از طرفي، بخش ماركسيست شده سازمان نيز اگرچه تا سال 1357 با همان نام سازمان مجاهدين به فعاليت خود ادامه ميدهد، اما اوايل مهرماه 1357 طي اطلاعيهاي كه بعدها به «اطلاعيه مهرماه» معروف شد نام خود را به «بخش منشعب از سازمان مجاهدين خلق ايران (م.ل)» (مخفف ماركسيست لنينيست) تغيير می دهد و سرانجام در تاريخ 16 آذر 1357، تحت نام «سازمان پيكار در راه آزادي طبقه كارگر» اعلام موجوديت مينمايد. (حسين احمدي روحاني، سازمان مجاهدين خلق، تهران، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1384، ص174 و 183) بنابراين در مقطع پيروزي انقلاب اسلامي، اساساً سازماني تحت عنوان مجاهدين ماركسيست نيز وجود خارجي نداشت. اما مهمتر از اين، وضعيت نيروها و «شبكههاي زيرزميني» اين سازمان است كه برخلاف آن چه آقاي آبراهاميان نگاشته نه تنها دست نخورده باقي نمانده بود، بلكه به حالت اضمحلال و فروپاشي رسيده بود. شرح چگونگي ضربات متعدد وارده بر اين شبكه و خانههاي تيمي و نيز اختلافات درون گروهي كه ناشي از قرار گرفتن سازمان در وضعيت بحراني بود و به نوبه خود بر شدت اين بحران و اضمحلال می افزود، در اين مقال ميسر نيست، اما تنها به ذکريک نکته از حسين احمدی روحانی – از رهبران بخش ماركسيست شده سازمان مجاهدين و سپس سازمان پيكار در راه آزادي طبقه كارگر- بسنده ميشود كه ميتواند شكاف عميق ميان اظهارات آقاي آبراهاميان را با واقعيت تاريخي، نشان دهد؛ «آن چه که برای سازمان قابل تصور نبود، اين مسئله بود که جنبش اوج گيرنده توده ها بتواند به سرعت و در فاصلهاي در حدود دو ماه از اين هنگام، طي يك قيام تودهاي و همگاني و با تركيب خاصي از نمايشات سياسي و مبارزه مسلحانه، طومار هستي رژيم شاه را در هم نوردد؛ لذا تصادفي نبود كه سازمان عليرغم طرح مسأله مبارزه مسلحانه و ضرورت به كارگيري سلاح در مقابله با رژيم شاه، در طول اين دو ماه كه مردم پيروزمندانه به پيش ميتاختند و سنگرهاي سياسي و نظامي دشمن را يكي پس از ديگري فتح ميكردند، عملاً كوچكترين اقدامي در زمينه سازماندهي كار نظامي نكرد.» (حسين احمدي روحاني، سازمان مجاهدين خلق، ص186)گروه هاي چپ و به ويژه فداييان خلق نيز كه از سال 49 خط مشي مسلحانه را در پيش گرفتند به تدريج از سوي رژيم پهلوي سركوب شدند و با كشته شدن حميد اشرف در سال 55، آخرين شعلههاي فعاليت هاي مسلحانه اين سازمان نيز فروكش كرد. شبكههاي مخفي اين سازمان كاملاً از هم فرو پاشيد و عمده اعضاي آن در زندان قرار داشتند. اين ضربات به حدي عميق بود كه پس از آزادي اعضاي اين گروه از زندان در آبان و آذر 57 به هيچوجه امكان بازسازي سريع شبكه مخفي و مسلحانه وجود نداشت. نقي حميديان از رهبران اين سازمان كه سال ها در زندان به سر برده است در بيان خاطرات خود، به نكاتي اشاره دارد كه براي روشن شدن مسائل مربوط به اين بخش از كتاب حاضر بسيار مفيد است: «انقلاب مطابق نقشهها و تحليلها و مرحلهبنديهايمان كه آن همه انرژي و عمر و وقت صرف آن شد به وقوع نپيوست. ما ميكوشيديم پنجرههاي ورود انقلاب را به رويش بازگشاييم، اما انقلاب از در مخصوص به خودش وارد شد و بساط ظلم و ستم محمدرضا شاهي را براي هميشه برانداخت.» (نقي حميديان، سفر با بالهاي آرزو، ص166) وي در بخش ديگري از خاطراتش، وضعيت نيروهاي سازمان فداييان و نيز سازمان مجاهدين را اينگونه توصيف ميكند: «در پيش گرفتن استراتژي مبارزه مسلحانه با اميد به شكستن جو ترس و نوميدي در جامعه و برقراري پيوند با مردم و مردم با چريكها و نهايتاً ايجاد انقلاب، راه به جايي نبرد. مبارزان مذهبي راديكالي نظير مجاهدين خلق با ضربات بيروني و به خصوص دروني چند سال قبل از انقلاب عملاً از كار افتاده بودند.» (همان، ص179)مازيار بهروز نيز بر مبنای همين واقعيت ها اساساً جنبش چريكي را در پيروزي انقلاب داراي نقشي نميبيند: «انقلاب را نه مخالفان مسلح دهه 1350 رهبري ميكردند، نه سازمانهاي سياسي مورد حمايت شوروي، بخشي به خاطر اين كه ساواك اين نيروها را مهار كرده بود. انقلاب خصلتي خودانگيخته داشت و در زير رهبري اسلامگرايان تندرو به رهبري آيتالله خميني قرار گرفته بود.» (مازيار بهروز، شورشيان آرمانخواه، ص173)اين همه حاكي از آن است كه نيروهاي چپ معتقد به خط مشي مسلحانه، نه از توان لازم براي برقراري ارتباط تأثيرگذار بر متن جامعه برخوردار بودند و نه به دليل ضربات ساواك بر آن ها، امكان حركتي در خور توجه براي ضربه وارد آوردن بر رژيم پهلوي را داشتند، تا چه رسد به اين كه تيرخلاص را به آن شليك كنند. آن چه رژيم پهلوي را از پاي در آورد، امواج ميليوني مردم مسلمان ايران بود كه تا آخرين روزها به توصيه حضرت امام از دست بردن به اسلحه و راه انداختن جنگ مسلحانه و چريكي با نيروهاي نظامي رژيم خودداري ورزيدند و آنگاه كه رژيم در روزهاي 20 تا 22 بهمن، به زانو درآمد، جوانان مسلمان و انقلابي با در اختيار گرفتن اسلحه، تير خلاص را به آن شليك كردند. بر اين اساس بايد گفت آقاي آبراهاميان در نگارش اين بخش از كتاب بيش از آن كه به واقعيات تاريخي توجه داشته باشد، برمبناي تصورات و تخيلات خويش به تاريخنويسي پرداخته است. اين رويه البته به همين جا خاتمه نمييابد. ايشان در ادامه، با اشاره به روي كار آمدن كارتر در آمريكا و طرح شعار حقوق بشري وي، از اقدام نيروهاي روشنفكر و جبهه ملي و نهضت آزادي به نگارش نامههايي انتقادآميز به شاه و هويدا، سخن به ميان ميآورد، هرچند بر اين نكته نيز تأكيد ميورزد كه «در اين مراحل اوليه انقلاب هيچ يك از احزاب عمده مخالف علناً خواهان برقراري جمهوري يا جمهوري اسلامي نبودند. برعكس، همگي تأكيد داشتند كه هدف فوري آنها احياي قانون اساسي است كه مبناي مشروطه سلطنتي بود.» (ص466) ايشان برگزاري شبهاي شعر «به سازماندهي كانون نويسندگان در انجمن فرهنگي ايران وآلمان و دانشگاه آريامهر» را نقطه عطف شكلگيري حركت انقلاب اسلامي به شمار ميآورد: «بعدها، روزنامهنگاران در جستجوي جرقه انقلاب، مقاله روزنامه اطلاعات و پيامدهاي آن در قم را عنوان كردند، اما در واقع چگونگي آغاز انقلاب پيچيدهتر از اين بود و نخستين جرقه را ميتوان به پيشتر از آن، به جلسات شعرخواني و ناآراميهاي پيامد آن در دانشگاه آريامهر نسبت داد.»(ص467)حال اگر به سير حوادث توجه نماييم ميتوانيم واقعيت را دريابيم. شاه با روي كار آمدن كارتر در پاييز 1355 و طرح شعار حقوق بشري وي تا حدي از فضاي اختناق حاكم بر جامعه كاست و امكان نگارش برخي نامههاي انتقادي و نيز پارهاي از يادداشتهاي مطبوعاتي فراهم آمد و به تعبير آقاي آبراهاميان نقطه اوج آن نيز برگزاري شب شعر در انجمن فرهنگي ايران وآلمان بود. اينگونه اقدامات، بيترديد تهديدي را متوجه رژيم سلطنتي نميكرد و اتفاقاً طرح كارتر براي كاهش اختناق در ايران در كليت خود، اقدام هوشمندانهاي براي حفاظت از رژيم پهلوي به شمار ميرفت؛ چرا كه به نظر آن ها ادامه روند موجود، قطعاً انفجاري بزرگ را در پي داشت؛ بنابراين اقدام به نمايش فضاي باز سياسي در كشور در كليت خود به نفع رژيم پهلوي تمام می شد و موجبات بقاي آن را فراهم ميآورد. در واقع رژيم پهلوي در وضعيتي نبود كه با نگارش تعدادي نامهها و مقالات انتقادي يا برگزاري چند شب شعر و اين قبيل اقدامات، دچار بحران گردد؛ به ويژه آن كه اينگونه حركت ها كاملاً در چارچوب قانون اساسي مشروطه قرار داشت. آن چه اين معادلات را برهم زد و موجبات آشفتگي برنامههاي كارتر را فراهم آورد، دو واقعه كاملاً پيشبيني نشده بود. فوت دكتر علي شريعتي در خرداد 56، ناگهان موجب طرح گسترده گفتمان اسلام انقلابي به ويژه در ميان نسل جوان و دانشگاهي، گرديد و فضاي فكري و رواني جامعه را تحت تأثير قرار داد، اما واقعهاي كه به برخاستن امواج عظيمي از احساسات مذهبي و شور انقلابي در كشور انجاميد، فوت حاجآقا مصطفي خميني در آبانماه همين سال بود. در پي اين واقعه، مجالس ترحيم متعدد در سراسر كشور برگزار گرديد كه طبيعتاً به كانون هايي براي بزرگداشت مقام «حضرت آيتالله العظمي خميني» به عنوان يك مرجع تقليد بزرگ و يك شخصيت انقلابي و مبارز در برابر رژيم پهلوي تبديل شد؛ به اين ترتيب فضاي كشور تحت تأثير اين موج عظيم مذهبي- انقلابي قرار گرفت و البته رژيم پهلوي كه خود را كاملاً تحت حمايت آمريكا و دارای موقعيتي بسيار مستحكم تصور ميكرد، با چاپ مقالهاي توهينآميز نسبت به امام خميني، موجب شعلهور شدن آتشي شد كه سال ها زير خاكستر بود. تظاهرات و اعتراضاتي كه از 19 دي ماه 1356 از قم آغاز ميگردد و سپس دامنه آن به تدريج سراسر كشور را در برميگيرد، بيش از هر عامل ديگري، ريشه در مسائل اعتقادي و فرهنگي دارد؛ به همين دليل نيز تمامي اقشار جامعه اسلامي كه در طول دو دهه پيش از آن شاهد سياست هاي اسلامستيزي رژيم پهلوي از يك سو و وابستگيهاي همهجانبه و نفرتانگيز شاه به آمريكا و اسرائيل از سوي ديگر بودند، با هدف ريشهكني عامل اصلي اين وضعيت پاي در ميدان گذاردند. مقايسه شعارها و درخواست هاي اين طيف عظيم مردمي با آن چه از سوي گروه ها و شخصيت هاي روشنفكري در آن مقطع بيان ميگرديد، به خوبي گواه بر اين مدعاست كه ريشه و ماهيت حركت گسترده مردمي كه به انقلاب اسلامي انجاميد، نه در شبهاي شعر انجمن فرهنگي ايران و آلمان، بلكه در حركتي بود كه از ابتداي دهه 40 توسط امام خميني(ره) آغاز گرديد و سرانجام در سال 57 به نتيجه رسيد.آقاي آبراهاميان در ادامه تحليل وقايع و حوادثي كه از دي ماه 56 تا پيروزي انقلاب در 22 بهمن 57 به وقوع پيوست، نگاه خاص خويش را بر آن ها تحميل ميكند و بدين ترتيب در متن تاريخ دست ميبرد. طبقهبندي شركت كنندگان در تظاهرات ضد رژيم پهلوي، از جمله مواردي است كه در اين زمينه بايد به آن اشاره كرد. براي مثال، ايشان تظاهرات صورت گرفته در فاصله خرداد الي آذر 1357 را تحت عنوان «اعتراض طبقه متوسط و كارگر» عنوانبندي ميكند و مينويسد: « طي ناآراميهاي اوايل سال، غيبت كارگران روزمرد شهري سخت چشمگير بود. به استثناي مورد مهم تبريز، كه كارگران كارگاههاي كوچك شخصي به شورش پيوسته بودند، تظاهرات اغلب در اطراف دانشگاهها، بازارها و حوزههاي علميه رخ ميداد و شركتكنندگان غالباً از طبقات متوسط سنتي و جديد بودند اما پس از خردادماه با ملحق شدن تدريجي تهيدستان، بويژه كارگران ساختماني و كارگران كارخانهها، اين وضع كاملاً دگرگون شد. در واقع، ورود طبقه كارگر، پيروزي آتي انقلاب اسلامي را مسير ساخت.» (ص472-471) با دقت در اين شيوه «طبقهبندي» مردم ايران و به ويژه نحوه حضورشان در اعتراض عليه شاه، ميتوان به عدم آگاهي نويسنده محترم از روحيات، پيوندها و در مجموع بافت اجتماعي ملت ايران پي برد. در عين حال ايشان بهگونهاي با اعتماد به نفس راجع به تعداد و تعلق طبقاتي شركت كنندگان در تظاهرات در مقاطع زماني مختلف مينويسد كه گويا در آن هنگام يك مؤسسه آمارگيري پيشرفته و بزرگ، دستاندركار بررسي علمي آماري تظاهركنندگان بوده و نتايج اين بررسيها را به ثبت رسانده است و اينك نويسنده محترم با استناد به آن نتايج، چنين ادعاهايي را مطرح ميسازد. البته ميدانيم چنين آمار و نتايجي وجود ندارد؛ بنابراين احتمال ديگري مطرح ميشود و آن حضور نويسنده محترم در متن حوادث و مشاهده تظاهركنندگان از نزديك است كه اين نيز به دليل اقامت طولاني ايشان در خارج كشور، قابل پذيرش نيست. بنابراين جاي سؤال است كه آقاي آبراهاميان از كجا چنين بيان ميدارند كه تا خردادماه سال 57، «طبقات متوسط سنتي و جديد» كه تعدادشان حداكثر بالغ بر دهها هزار نفر بود در تظاهرات شركت داشتند و پس از اين، با آمدن «كارگران ساختماني و كارگران كارخانهها» رقم تظاهركنندگان بالغ بر ميليون ها نفر شد؟!بيترديد اگر ايشان با جامعه اسلامي ايران و فضاي حاكم بر كشور از دي ماه 56 به بعد آشنايي بيشتري داشتند، چنين تحليلهايي را درباره تظاهرات «مردم ايران» اعم از كارمند، كارگر، روحاني، دانشجو، بازاري و غيره در آن برهه، ارائه نميدادند؛ بنابراين بايد گفت اين قبيل تحليلهاي نويسنده محترم و دستهبندي شركت كنندگان در تظاهرات، ناشي از ذهنيت شخصي ايشان است كه چه بسا نيز تحت تأثير شرايط موجود در ديگر كشورها با پيشينه تاريخي و بافت اجتماعي متفاوت از ايران، قرار داشته است. به عنوان نمونه، هنگامي كه در انگستان، حزب كارگر اعلام تظاهرات ميكند اقشار شركت كننده در آن با شركت كنندگان در تظاهرات به دعوت حزب محافظهكار، متفاوتند؛ لذا ميتوان پنداشت بر همين اساس آقاي آبراهاميان با تطبيق شرايط انگليس بر ايران، چنين طبقهبندي هايي را در مورد تظاهرات مردم مسلمان ايران در حمايت از امام خميني به عنوان يك شخصيت روحاني بزرگ و مبارز و اهداف ايشان نيز متصور شده و به رشته تحرير درآورده است. اين نكته را نيز بايد افزود كه گاهي اينگونه دستهبندي هاي جامعه در كتاب حاضر، حالتي طنزگونه به خود ميگيرد: « عامل دوم در ضعيفتر شدن شاه، اين نشانة آشكار بود كه افراد ارتش كه عموماً از افراد وظيفه تشكيل ميشد، ديگر مايل نبودند به هموطنان كارگر، دانشجو، مغازهدار، دستفروش و ساكنان محلات پايين شهر تيراندازي كنند. (ص483) برمبناي برهان خلف ميتوان چنين نتيجه گرفت كه سربازان وظيفه براي شليك به هموطنان غير کارگر، دانشجو، مغازهدار، دستفروش و نيز ساكنان محلات بالاي شهر، مشكلي نداشتند. هرچند آقاي آبراهاميان بايد به اين سؤال نيز پاسخ دهد كه سربازان وظيفه در ميان انبوه جمعيت تظاهركننده چگونه قادر به تشخيص كارگران، دانشجويان، مغازهداران، دستفروشان و ساكنان محلات پايين شهر بودند تا از تيراندازي به آنها اجتناب ورزند! البته ممكن است نويسنده محترم بر اين اعتقاد باشد كه تظاهركنندگان جملگی يا عمدتاً از همين اقشار و طبقاتي بودند كه سربازان از تيراندازي به آنها پرهيز داشتند. به هر حال، بنا به دلايل مختلف بايد گفت اينگونه تقسيمبندي هاي نويسنده بيش از اين كه مبتني بر واقعيات عيني جامعه ايران باشد، ريشه در ذهنيت وي دارد.مطالبی نيز که نويسنده محترم درباره تظاهرات روز عيد فطر در سال 57 نگاشته به صورت قاطعی حکايت از تلاش وی برای تاريخسازی برمبنای تمايلات خويش دارد: «شريف امامی در تدارک عيد فطر با سنجابی، بازرگان، فروهر و ديگر رهبران مخالفان به توافقی دست يافت. وی تظاهرات عيد فطر را آزاد اعلام کرد و قول داد که نظاميان را در خيابانهای فرعی مستقر کند. رهبران مخالفان در عوض موافقت کردند که در مسير پيشبينی شده حرکت کنند، از دادن شعارهای ضدشاه خودداری کنند، با افراد خود نظم جمعيت را برقرار کنند، و در روزهای بعدی از تظاهرات بپرهيزند. مراسم عيد فطر که با 13 شهريور مصادف بود، طبق برنامه انجام گرفت. تقريباً در همه شهرها جمعيت زيادی در مراسم مربوط شرکت کردند. در تهران بيش از 100000 نفر از مساجد و حسينيهها در ميدان شهياد [آزادی] گرد آمدند» (ص475) مهمترين نکتهای که در بدو اين مطلب جلب توجه میکند، «رهبر تراشی» برای مردم و انقلاب است که نه تنها در اين کتاب، بلکه توسط بسياری از نويسندگان با انگيزهها و مرامهای سياسی مختلف صورت گرفته تا بدين طريق افراد ديگری نيز در کنار امام خمينی قرار گيرند. از آنجا که تظاهرات روز عيد فطر با توجه به وسعت بیسابقهاش و تا آن هنگام، نقطه عطفی در روند شکلگيری انقلاب اسلامی به شمار میآيد، آقای آبراهاميان با مطرح كردن نام برخي شخصيتها به عنوان «رهبران مخالفان» قصد دارد تا آنها را به مثابه كادر رهبري انقلاب به خوانندگان خود معرفي نمايد، حال آنكه انقلاب اسلامي بنا به شواهد تاريخي متقن و مسلم، تنها و تنها يك رهبر داشت و آن امام خميني(ره) بود.اما نكته بعدي كه بايد به آن اشاره كرد، ادعاي توافق شخصيتها با شريفامامي است. جالب آن كه آقاي آبراهاميان مفاد توافق را نيز اعلام ميدارد، اما بايد گفت چنين مذاكرات و توافقي هرگز صورت نگرفته و وجود خارجي ندارد، وگرنه بايد ايشان بتواند دستكم، اخبار انعكاس يافته در روزنامههای آن هنگام را به خوانندگان كتاب خويش ارائه دهد. البته اگر چنين استنادي ممكن نباشد- كما اين كه در متن كتاب نيز به هيچ منبعي اشاره نشده است- براي ايشان تنها يك راه ديگر باقي ميماند و آن ادعاي حضور در آن مذاكرات است كه اين نيز به وضوح مردود است؛ بنابراين آقاي آبراهاميان بايد به اين سؤال پاسخ دهد كه منبع و مأخذ طرح توافق مزبور كه همراه با ريز مفاد آن در كتاب ايشان نگاشته شده است، چيست؟واقعيت آن است كه در مورد تظاهرات روز عيد فطر، هيچ توافقي ميان شريف امامي، نه با سه شخصيت نامبرده و نه با هيچ فرد و گروه ديگري صورت نگرفته بود؛ چرا كه اين تظاهرات - به معنايي كه آقاي آبراهاميان مدعي است- اساساً از قبل برنامهريزی شده نبود. منشأ اين تظاهرات برگزاري نماز عيد فطر به امامت حجتالاسلام دكتر مفتح در منطقه قيطريه در شمال تهران بود كه هزاران نفر از مردم آن منطقه در اين نماز شركت ميكنند و به دنبال سخنراني حجتالاسلام دكتر باهنر- كه آقاي آبراهاميان حتي از ذكر نام اين دو شخصيت نيز خودداري ميورزد- جمعيت حاضر به سمت جنوب شروع به راه پيمايي ميكنند. اتفاقاً در اين روز تندترين شعارهای آن ايام سرداده ميشود و در مسير حركت با پيوستن گروه گروه مردم به اين راه پيمايي، وسعت آن به حد بي سابقهاي تا آن روز ميرسد. همچنين برخلاف نظر نويسنده محترم مبني بر اين كه «عيد فطر بيهيچ حادثهاي گذشت» (ص476) در برخي از شهرها از جمله قم، كرج، ايلام تجمعات و تظاهرات مردمي به درگيري كشيده شد و تعدادي از مردم شهيد و مجروح شدند. (براي اطلاع بيشتر ر.ك.به: روزشمار انقلاب اسلامي (جلد پنجم)، به كوشش واحد تدوين تاريخ انقلاب اسلامي، تهران، دفتر ادبيات انقلاب اسلامي، 1378، ص206-194)آقاي آبراهاميان در ادامه، همچنان تلاش ميكند تا نام شخصيتهاي مورد نظر خود را به عنوان رهبران مردم به ثبت برساند و بدين منظور حتي تا آنجا پيش ميرود كه واقعه 17 شهريور را ناشي از دستگيري تعدادي از اين افراد قلمداد ميكند: « شاه همچنين تظاهرات خياباني را ممنوع ساخت و دستور دستگيري سنجابي، بازرگان، فروهر، مانيان، لاهيجي، به آذين، متيندفتري و مقدم مراغهاي را صادر كرد. عواقب ناگزير اين امر صبح روز بعد، جمعه 17 شهريور، بروز كرد. شديدترين درگيري در جنوب تهران رخ داد كه اهالي محل به درست كردن سنگر و پرتاب كوكتل مولوتف به سوي كاميونهاي ارتشي پرداختند؛ و در ميدان ژاله واقع در قلب نواحي مسكوني بازاريان در شرق تهران، حدود پنج هزار نفر از مردم محل و اغلب دانشجو دست به تظاهرات نشسته زدند. (ص476)واقعه 17 شهريور يا جمعه سياه، در ادامه تظاهرات مستمري روي داد كه به ويژه از عيد فطر به بعد اوج گرفته بود. روز پنجشنبه 16 شهريور جمعيت عظيمي در تهران به تظاهرات پرداخت كه آقاي آبراهاميان تعداد آنها را بالغ بر نيم ميليون نفر عنوان ميدارد. (ص476) شعار اين جمعيت علاوه بر آن چه ايشان در كتاب خود نقل كرده است، تأكيد بر تجمع روز بعد در ميدان ژاله به خاطر بزرگداشت هفتمين روز شهادت كساني بود كه هفته پيش از آن در اين ميدان مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند؛ البته آقاي آبراهاميان از ذكر اين شعار مردم، «فردا، 8 صبح، ميدان ژاله» خودداري ميورزد؛ چرا كه در اين صورت، امكان ربط دادن تجمع روز 17 شهريور به دستگيري تني چند از شخصيت هاي سياسي، امكانپذير نخواهد بود. بدين ترتيب ايشان با درز گرفتن برخي مسائل، تجمع مردم در ميدان ژاله در روز 17 شهريور را به نوعي مينگارد كه خوانندگان كتاب، اين تجمع را به دليل بازداشت تعدادي از «رهبران مخالفان» تصور كنند. البته نويسنده محترم از بيان اين مطلب نيز طفره ميرود كه دستگيري نامبردگان در اولين ساعات صبح روز 17 شهريور صورت ميگيرد، يعني همزمان با تجمع مردم در ميدان ژاله و بنابراين تظاهركنندگان اساساً هيچگونه اطلاعي از اين دستگيري ها نداشتند، به علاوه آن كه مدت بازداشت اين افراد از يكي - دو ساعت نيز تجاوز نميكند و جملگي آزاد ميشوند. دكتر سنجابي خود در اين باره ميگويد: «اعلام حكومت نظامي درست صبح روز جمعه صورت گرفت. ما هم در آن منزلي كه فراري و با خانم و بچهها مخفي بوديم راديو را گرفتيم و اعلام حكومت نظامي را شنيديم... به منزل تلفن كرديم، خبري نبود. خانم با عروس من و سعيد- پسرم- كه نزد من بودند به آنجا رفتند و دخترم نزد من ماند. پس از چند دقيقهاي كه وارد منزل ميشوند ناگهان گروه كماندوهاي مسلسل به دست از ديوار عمارت بالا آمده و به منزل ميريزند... عمارت را بالا و پايين و اين طرف و آن طرف را ميگردند و اثري از من پيدا نميكنند... به طوري كه خانم حكايت كرد در حدود ساعت دو بعدازظهر بوده كه «واكيتاكي» آنها به صدا درمي آيد و آنها با تلفن به اداره خود مرتبط ميشوند و در جواب دستوري كه به آنها داده ميشود ميگويند بله قربان اطاعت ميشود... از آن پس رو به خانم ميكنند. خانم ببخشيد، سوءتفاهمي درباره جناب دكتر بوده و رفع شده، ما مرخص ميشويم و شما آزاد هستيد... مهندس بازرگان و داريوش فروهر و كسان ديگر را كه گرفته بودند همان ساعت آزاد ميكنند.» (روزشمار انقلاب اسلامي (جلد پنجم)، ص289-288، به نقل از: اميدها و نااميديها، خاطرات دكتر كريم سنجابي، ص289-286) البته اين نحوه تحليل نويسنده محترم به ويژه درباره دكتر سنجابي در جاي جاي كتاب به چشم ميخورد و ايشان از هيچ تلاشي براي قرار دادن شخصيت مورد نظر در جايگاه دستكم برابر با امام خميني نزد مردم و نيز در روند رهبري انقلاب، فروگذار نكرده است: « در 21 آبان، بازارها، دانشگاهها و وزارتخانهها كه تازه به كار افتاده بودند، مجدداً در اعتراض به دستگيري سنجابي پس از بازگشت از پاريس اعتصاب كردند و تا پيروزي انقلاب در حال اعتصاب ماندند. (ص481) آقاي آبراهاميان كه تقريباً كليه حركت ها، تظاهرات و اعتصابات مردمي را به نفع شخصيتها و گروههاي مورد نظر خويش، مصادره مطلوب كرده، در اين زمينه نيز رويه خود را پي گرفته است، اما از آن جا كه دچار افراط شده، سخن وی گذشته از عدم تطابق بر واقعيت تاريخي، از يك اشكال منطقي نيز برخوردار است؛ اگر اعتصابات مردمي در اعتراض به دستگيري دكتر سنجابي صورت گرفت، ادامه آن تا پيروزي انقلاب برچه مبنايي بود؟ توضيح اين كه دكتر سنجابي به گفته خودش حدود يك ماه به صورت محترمانه در يك خانه مسكوني تحت نظر قرار داشت و سپس آزاد شد. (خاطرات سياسي دكتر كريم سنجابي، طرح تاريخ شفاهي ايران در دانشگاه هاروارد، تهران، صداي معاصر، 1381، ص333) پس با توجه به آزادي دكتر سنجابي در حوالي 20 آذر، علت ادامه يافتن اين اعتصابات تا هنگام پيروزي انقلاب چه بوده است؟در اين جا اشاره به اين فراز از كتاب حاضر نيز بيمناسبت نيست كه از دكتر سنجابي به عنوان يكي از «رهبران» راهپيمايي عظيم مردم تهران در تاسوعا و عاشورا نام برده شده است: «در تهران، راهپيمايي تاسوعا به رهبري طالقاني و سنجابي انجام شد و بيش از نيم ميليون نفر در آن شركت كردند. راهپيمايي عاشورا، باز به رهبري طالقاني و سنجابي، عظيمتر بود، هشت ساعت تمام طول كشيد، و نزديك به دو ميليون نفر در آن حضور داشتند.» (ص482) آقاي آبراهاميان در حالي چنين نقش و جايگاهي را براي دكتر سنجابي در راهپيمايي مزبور به ثبت ميرساند كه مشاراليه خودش چنين ادعايي را مطرح نكرده است: «من و فروهر هنوز زنداني بوديم كه آقاي طالقاني اعلام يك راهپيمايي عمومي كرد، به نظرم اگر اشتباه نكنم براي روز تاسوعا... بلي تاسوعا و عاشورا. به مجرد اعلام اين راهپيمايي يك روز يا دو روز قبل از تاسوعا ما را آزاد كردند. همان روز كه آزاد شدم مطبوعات و خبرنگاران خارجي به من مراجعه كردند كه شما در اين راهپيمايي شركت ميكنيد يا خير؟ گفتم ما شركت ميكنيم.» (خاطرات سياسي دكتر كريم سنجابي، ص336) همانگونه كه ملاحظه ميشود دكتر سنجابي حداكثر نقشي كه براي خود در اين راهپيمايي قائل است، پيوستن به آن و شركت در تظاهراتي است كه پيش از آن توسط آيتالله طالقاني اعلام گرديده بود و البته اين عين واقعيت است. آقاي آبراهاميان درباره علت ناکامی رژيم پهلوي در مهار تظاهرات و اعتراضات مردمي، به طرح مسئلهاي ميپردازد كه هدف و مقصود مردم (طيف عظيمي از شركت كنندگان در جريان انقلاب) را در چارچوب مسائل اقتصادي محصور مينمايد.: «توسعه نيافتگي شديد سياسي به شاه امكان نداد كه به ناگهان تغيير روش دهد و اصلاحات نهادين را آغاز كند. دوم آن كه تغيير روش ناگهاني با ركود اقتصادي چنان نابهنگامي مصادف شد كه نتيجهاش انبوه كارگران بيكار و خشمگين بود. اينان نه تنها به سبب بيكاري، فقر و عدم امنيت اقتصادي، بلكه همچنين به علت پانزده سال خلف وعده خشمگين بودند. اول به آنان وعده زمين، سپس دستمزد مكفي در كشاورزي، و سرانجام زندگي آبرومندانهاي در شهرهاي رو به ترقي داده شده بود اما هيچ يك از اينها را به دست نياورده بودند. جاي شگفتي نيست كه آنان به اين نتيجه برسند كه با برانداختن رژيم چيزي به دست ميآورند و هيچ چيز از دست نميدهند.» (ص477) معناي اين سخن نويسنده محترم آن است كه اگر به فرض رژيم پهلوي با بحران اقتصادي مواجه نميشد و به وعدههاي اقتصادي خود به اين طبقه عمل ميكرد، عليرغم وابستگي سياسي به بيگانه و ضديت با اسلام، با چنين مخالفت هايي مواجه نميشد. همانگونه كه پيش از اين به تفصيل بيان شد، اصل و ريشه اختلاف مردم ايران با رژيم پهلوي به حوزه فرهنگ ديني و به تبع آن فرهنگ سياسي جامعه بازميگشت و براي مسائل اقتصادي، حداكثر ميتوان نقشي حاشيهاي در شكلگيري قيام انقلابي مردم قائل بود. آقاي آبراهاميان يكي از دلايل تضعيف رژيم پهلوي را سلب اعتماد واشنگتن از شاه برميشمارد: « عامل سوم تضعيف رژيم، سلب اعتماد واشينگتن از شاه بود. تا ماه آبان، حكومت كارتر از كوششهاي شاه براي باقي ماندن در قدرت آشكارا حمايت ميكرد. (ص484) اگر منظور نويسنده محترم از اين عبارت آن است كه از تاريخ ذكر شده، به ويژه پس از تظاهرات روزهاي تاسوعا و عاشورا، آمريكا از ادامه حكومت شخص شاه نااميد شد، اين نظر از صحت برخوردار است، اما از مجموع آن چه در اين فراز ميآيد چنين به نظر ميرسد كه مقصود نويسنده قطع اميد آمريكا از رژيم پهلوي و سپس شكلگيري مناسبات و بلكه معاملاتي ميان كاخ سفيد و امام خميني است: «بنا به گزارش فرانسه، شاه ممكن نبود بر سر كار بماند و غرب ميبايست با [آيتالله] خميني كار كند؛ زيرا او عميقاً ضدكمونيست و خصوصاً ضدشوروي است. [آيتالله] خميني به نوبه خود، شروع به مبارزه تبليغاتي بر ضد چپها كردند. اظهار داشتند كه حزب توده با شاه همكاري ميكرد، ماركسيستها را متهم كردند كه ميخواهند از پشت به مسلمانان خنجر بزنند، و شوروي را ابرقدرت حريص خواندند. همچنين گفتند با سقوط شاه، ايران همچنان به صدور نفت به غرب ادامه خواهد داد، با اردوگاه شرق متحد نخواهد شد، و مايل به برقراري روابط دوستانه با ايالات متحده خواهد بود.» (ص484)آقاي آبراهاميان در اين تحليل با ورود به عرصه اتهامزني به امام خميني(ره) مبني بر اتخاذ مواضع مطلوب آمريكا براي جلب اعتماد كاخ سفيد، و نيز چشم فرو بستن بر بسياري از حقايق قصد دارد پيروزي انقلاب را حاصل نوعي توافق نانوشته آمريكا برای سقوط رژيم پهلوي قلمداد كند، اما بايد دانست كه آمريكا اگرچه از ادامه سلطنت محمدرضا پهلوي نااميد شده بود ولي هرگز سقوط رژيم پهلوي را نميتوانست تحمل كند؛ بنابراين درصدد بود تا با بهكارگيري تمامي ابزارها و امكانات خود اين رژيم را كه مهمترين پايگاه كاخ سفيد در منطقه استراتژيك خليجفارس و بلكه خاورميانه محسوب ميشد، حفظ نمايد. جاي شگفتي است! آقاي آبراهاميان كه در خيل عظيم جمعيت تظاهركننده قادر به تشخيص طبقه كارگر از طبقه متوسط سنتي و طبقه جديد است و نيز ساكنان بالاي شهر تهران و پايين اين شهر را از يكديگر قابل تفكيك و تشخيص ميداند، چگونه از حضور ژنرال هايزر در ايران و مأموريت سرنوشتساز وي براي نجات رژيم پهلوي در جهت استمرار منافع آمريكا در منطقه غفلت ورزيده و كوچكترين اشارهاي به وي نكرده است. اين در حالي است كه كتاب خاطرات دربارة مأموريت خطير نيز به چاپ رسيده است و در دسترس قرار دارد و نشان ميدهد كه اين ژنرال آمريكايي برای حفظ بقاي رژيم پهلوي حتي به قيمت كشته شدن هر تعداد انسان چه تلاش چشمگيری کرد: «براون ميخواست برآورد را از ميزان خونريزي در صورت وقوع كودتا بداند. گفتم به نظرم نسبتاً بالاست. اضافه كردم كه اين نكته را بايد براي آينده در نظر داشت. فدا كردن جان يك انسان تصميم بسيار سختي است، اما وقتي صحبت از يك جنگ ميشود بايد خسارات را با خسارتهاي ديگر مقايسه كنيم. شايد مرگ ده هزار تن بتواند جان يك ميليون را نجات دهد.» (روبرت ا... هايزر، مأموريت مخفي هايزر در تهران، ترجمه محمد حسين عادلي، تهران، مؤسه خدمات فرهنگي رسا، چاپ چهارم، 1376، ص237)همچنين فرازی از خاطرات ويليام سوليوان كه برژينسكي - مشاور امنيت ملي كارتر- روز 22 بهمن نظرش را درباره امكان انجام موفقيتآميز كودتا جويا شده است (خاطرات دو سفير، ترجمه محمود طلوعي، تهران، نشر علم، چاپ سوم، 1375، ص230-228) حكايت از اين واقعيت دارد كه كاخ سفيد نه تنها تا آبان ماه، بلكه تا آخرين دقايق حيات رژيم پهلوي در روز 22 بهمن 57 اعتقاد راسخ به حفاظت از اين رژيم داشته و لحظهاي در اصل اين مسئله شك و ترديدي به خود راه نداده است.نويسنده كتاب پيرامون موضع گيري دكتر سنجابي و جبهه ملي در قبال دولت بختيار نيز بهگونهاي اظهار نظر كرده است كه فضايي غيرواقعي را به ذهن متبادر ميسازد: « سنجابي و فروهر، بختيار را از جبهة ملي اخراج كردند و تأكيد ورزيدند كه تا شاه خلع نشود، صلحي در بين نخواهد بود. در اين ميان، [آيتالله] خميني دعوت به اعتصاب و تظاهرات بيشتري كردند، اعلام داشتند هر حكومتي كه شاه تعيين كند غيرقانوني است، و هشدار دادند كه اطاعت از بختيار در حكم اطاعت از ارباب او يعني شيطان است. بديهي است كه نداي مبارزهجويانة [آيتالله] خميني و جبهة ملي در ميان مردم انعكاسي مطلوب يافت. (ص486) غيرواقعي بودن فضاي ايجاد شده توسط اين عبارات بدان لحاظ است كه خواننده تصور ميكند موضع گيري جبهه ملي و رهبران آن، با مواضع امام خميني در قبال رژيم پهلوي يكسان بوده و مردم در مخالفت خود با اين رژيم از «امام خميني و جبهه ملي» پيروي ميكردند. براي پي بردن به فضاي واقعي سياسي كشور در آن هنگام، بهتر است به خاطرات دكتر كريم سنجابي مراجعه شود كه در آن هنگام رياست جبهه ملي را برعهده داشت؛ به اين ترتيب مشخص ميگردد در حالي كه امام خميني از سال ها قبل بر ضرورت برچيده شدن كامل رژيم پهلوي و حتي نظام سلطنتي از كشور تأكيد ميورزيد و به ويژه با اوجگيري قيام مردم ايران از ديماه 56، قبول هرگونه قبول مسئوليتي در اين رژيم را حرام ميدانست، دكتر كريم سنجابي و جبهه ملي حتي براي پذيرش پست نخستوزيري شاه نيز تحت شرايطي اعلام آمادگي كردند و با استمرار سلطنت رژيم سلطنتي پهلوي مخالفتي نداشتند. اين چيزي نيست كه از خاطرات دكتر سنجابي «استنباط» شود، بلكه ايشان خود به صراحت اين موضوع را بازگو مينمايد: «در آخر بيانم هم اين مطلب را اضافه ميكنم كه ما در طول اين مدت كه همراه دكتر مصدق و بعد از او در آن خط مبارزه كرديم در واقع ضد سلطنت نبوديم. ما طرفدار سلطنت مشروطه بوديم و نه خواهان استقرار جمهوريت.» (خاطرات سياسي دكتر كريم سنجابي، ص417) بنابراين نوع و جنبش مخالفت دكتر سنجابي با دولت بختيار به كلي متفاوت با مخالفت امام خميني با آن دولت بود. اظهارات دكتر سنجابي، خود گوياي اين واقعيت است: «بختيار در حضور آن آقايان به من گفت: ديروز به همان كيفيت كه شما را دعوت كرده بودند به من خبر دادند كه خدمت اعليحضرت برسم... مرا خدمت اعليحضرت بردند و ايشان از من پرسيدند به چه كيفيت ممكن است كه حكومت جبهه ملي تشكيل بشود؟... من به ايشان گفتم: شرايطي كه بنده خدمتتان عرض ميكنم همانهاست كه در چندي پيش آقاي دكتر سنجابي خدمتتان گفته است. اعليضرت گفتند: مشكل عمده ايشان در آن موقع بودن من در ايران و مسافرت من به خارج بود و من با فكرهايي كه كردهام، هم براي معالجاتي كه احتياج دارم و هم براي استراحت حاضر هستم كه به خارج بروم و اين محظور رفع شده است. ما همه خشنود شديم. من به ايشان گفتم و رفقا همه تأييد كردند كه پس مشكل ما از طرف شاه رفع شده است، بايد مشكل از طرف آقاي آيتالله خميني را رفع بكنيم... به ايشان گفتم: شما به وسيله همان واسطه بخواهيد كه شاه مرا امشب احضار بكند و شخصاً با من صحبت كند ايشان هم قبول كردند... حالا ما انتظار داريم كه شايد شب شاه را مجدداً ملاقات كنيم و فردا با آيتالله زنجاني به پاريس برويم.» (خاطرات سياسي دكتر كريم سنجابي، ص344) بنابراين پرپيداست كه جبهه ملي هرچند پس از تكروي بختيار و پذيرش نخستوزيري شاه، وي را طرد كرد، اما در مجموع با استمرار رژيم سلطنتي مشروطه پهلوي مخالفتي نداشت. بنابراين در حالي كه وضوح اختلاف ماهوي ميان ديدگاه امام خميني با دكتر كريم سنجابي و جبهه ملي در مورد رژيم سلطنتي پهلوي مشهود است، معلوم نيست آقاي آبراهاميان چرا به مصداق «كاسه داغتر از آش» تلاش دارد تا چهرهاي ضدسلطنتي از جبهه ملي و رهبري آن ارائه دهد؟!همچنين ايشان درباره تشكيل شوراي انقلاب مطالبي مينگارد كه حكايت از بياطلاعي از روند قضايا دارد: « آيتالله] خميني در بازگشت به تهران اعلام داشتند كه تظاهرات تا كنارهگيري بختيار ادامه خواهد يافت. ايشان همچنين بازرگان را مأمور تشكيل حكومت موقت كردند؛ كميتهاي نزديك ميدان ژاله براي ايجاد هماهنگي بين كميتههاي متعدد محلي و انحلال كميتههاي ناموجه تشكيل دادند و مهمتر از همه، شوراي انقلاب را محرمانه برپا ساختند تا بيتوجه به بختيار، مستقيماً با سران ارتش مذاكره كند. يك سالي نگذشت كه معلوم شد اعضاي اصلي اين شورا بنيصدر- مشاور اصلي [آيتالله] خميني، از پاريس؛ بازرگان، يزدي و قطبزاده- سه سخنگوي بسيار متنفذ نهضت آزادي؛ و آيتالله بهشتي، آيتالله مطهري؛ حجت الاسلام رفسنجاني و حجت الاسلام محمدجواد باهنر- چهار شاگرد سابق [آيتالله] خميني، از قم، بودهاند. (ص488)اگر بخواهيم اشتباهات موجود در اين فراز را فهرستوار برشمريم بايد گفت تأكيد امام خميني، قبل و بعد از حضورشان در ايران بر برچيده شدن رژيم سلطنتي پهلوي بود؛ لذا ادامه تظاهرات را تا رسيدن به اين هدف، ضروري ميدانستند. مهندس بازرگان مسئول تشكيل دولت موقت شد و نه حكومت موقت. قبل از پيروزي انقلاب اساساً كميتهها شكل نگرفته بودند تا امام براي ايجاد هماهنگي بين آن ها و انحلال كميتههاي ناموجه اقدامي كنند. شوراي انقلاب مدت ها قبل از ورود امام به ايران طي سفري كه آيتالله مطهري به پاريس داشت، شكل گرفت. البته گفتني است نامهاي كه امام در تاريخ 14 آبان 1357 به شهيد بهشتي مينگارند، نخستين سندي است كه در آن نشاني از تشكيل شوراي انقلاب به چشم ميخورد. (ر.ك. به: مجيد سائلي كرده، شوراي انقلاب اسلامي ايران، تهران، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1384، ص28-27) اما اعلام رسمی تشکيل شورای انقلاب در روز 22 دی ماه با صدور اطلاعيهای از سوی امام صورت میگيرد که به «پيام امام خميني به ملت ايران درباره تشكيل شوراي انقلاب و احتمال كودتاي نظامي شاه» معروف است. (همان، ص 30) البته در اين اعلاميه هيچ اشارهاي به مذاكره با سران ارتش به عنوان وظيفه اين شورا نشده است. همچنين اعضاي اوليه شورا عبارت بودند از: آقايان مطهري، بهشتي، رفسنجاني، باهنر و موسوي اردبيلي، و اين هسته اوليه، مسئوليت انتخاب و پيشنهاد ديگر اعضاي شورا را به امام برعهده گرفتند. اين در حالي است كه آقاي آبراهاميان، در نگارش نام اعضاي اين شورا، رعايت حق تقدم را لازم ندانسته است و به همين خاطر چه بسا اطلاعات نادرستي را به خوانندگان كتاب خويش منتقل میسازد، كما اين كه در جعل عنوان «مشاور اصلي [آيتالله] خميني» براي بنيصدر، چنين اتفاقي افتاده است.آقاي آبراهاميان، اشتباهنويسي خود درباره وقايع روزهاي پاياني عمر رژيم پهلوي را با نگارش اين جمله به اوج ميرساند: «در همان حال كه شوراي انقلاب مخفيانه با سران ارتش مذاكره ميكرد، سازمانهاي چريكي و حزب توده آخرين ضربه را بر پيكر رژيم وارد آوردند.» (ص488) پيش از اين درباره وضعيت سازمان هاي چريكي مورد ادعاي نويسنده محترم در آستانه پيروزي انقلاب، توضيحاتي داده شد و نيازي به تكرار آنها نيست. اما در اين فراز، جالب آن است كه حزب توده نيز در رديف يك سازمان چريكي مسلح با كادرهاي آموزش ديده قرار گرفته، آن هم به نوعي كه آخرين ضربات خردكننده را بر پيكر رژيم پهلوي وارد ميآورد. اين كه چنين تصويري از اين حزب در كتاب حاضر ترسيم ميشود، طبعاً نهايت لطف نويسنده محترم به حزب توده است، اما بايد دانست كه رهبران اين حزب، خود هرگز چنين تصويري از حزبشان ترسيم نكردهاند. آقايان ايرج اسكندري و نورالدين كيانوري كه دبير اولي اين حزب را برعهده داشتهاند در بيان خاطرات خود، حتي اشارهاي كوچك هم به آن چه آقاي آبراهاميان به اين حزب نسبت ميدهد، ندارند. كيانوري در خاطرات خود ميگويد: «من شخصاً روز 28 ارديبهشت 1358 به تهران بازگشتم. همسرم مريم، كه عضو كميته مركزي بود، اوايل فروردين به ايران آمده و فعاليتهاي اوليه تشكيلات دمكراتيك زنان را آغاز كرده بود... همانطور كه گفتهام، در اوايل اسفندماه 1357 فرجالله ميزاني به تهران اعزام شد. او به كمك علي خاوري و آن اعضاي سازمان افسري حزب كه پس از 25 سال از زندان شاه آزاد شده بودند... سازماندهي تشكيلات حزب در ايران و تجديد انتشار روزنامه مردم را آغاز كرده بود.» (خاطرات نورالدين كيانوري، ص511) سخنان كيانوري حاكي از اين واقعيت است كه دستكم در آستانه پيروزي انقلاب، اساساً حزب توده هيچ تشكيلات و سازمان دهي خاصي در داخل كشور نداشته و پيريزي تشكيلات حزب توده در دوران پس از پيروزي انقلاب صورت گرفته است. به اين ترتيب چگونه آقاي آبراهاميان حزب توده را به عنوان يكي از سازمان هايي كه آخرين ضربات را بر پيكر رژيم پهلوي وارد ميسازد مطرح كرده است، الله اعلم!در پايان بايد گفت كتاب «ايران بين دو انقلاب» بيش از آن كه مبتني بر واقعيات سياسي، فرهنگي و اجتماعي ايران باشد، برمبناي ذهنيات و علائق سياسي و فرهنگي نويسنده محترم آن، آقاي آبراهاميان به رشته تحرير درآمده است؛ به طوري كه بسياري از وقايع و رويدادها و اخبار مندرج در اين كتاب تحت تأثير اين ذهنيات، از واقعيات تاريخي فاصله گرفته يا حتي به كلي تحريف شدهاند. از سوي ديگر، تحليلهاي ارائه شده نيز به اجبار نويسنده، در قالبهاي تنگ طبقاتي ريخته و به خوانندگان عرضه شده است. لذا اين كتاب، بيش از آنكه واقعيات جامعه و حكومت ايران را در سالهاي ميان دو انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامي بازگو نمايد، تصويري مجازي و تخيلي از اين دوران پيشروي خوانندگان قرار ميدهد.
دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران
تیر ۱۳۸۸
دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران
تیر ۱۳۸۸
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ ساعت 4:25 توسط حیرانی
|